جایی میان همیشه و گاه
من مانده ام میان همیشه میان گاه / گاهی کسوف وفا،گاه نور ماه
|
|
رفیق برای بهترین دوستم سیاوش پاکدامن * روزگار سپری شده آدم را سالخورده می کند و مثل کفش پاخورده به آن شکل می دهد. آدم سالخورده آدم پیر نیست سنگی است که تیزیهایش را گذر روزگار گرفته و کم کم گرد و بی آزارش کرده. مثل کفش پاخورده ای که به اصطلاح دوره تاول را از سر گذرانده. از بین روزهای سپری شده عمر، آن روزها که روزگار قصد می کند یکجا بخش عمده ای از تیزیهای آدم را پخ کند و یک حال اساسی به آدم بدهد، با همه روزهای دیگر برابری می کند. رفیق مال آن روزهاست . نه اینکه مال روزهای دیگر نباشد اما آن روزها که در گود با روزگار کشتی می گیری، یک کوچینگ بی تجربه یا حتی یک مربی بدنساز ناوارد بدجور به کار می آید. رفیق همراهی که گوشه گود نشسته و ناظر کلنجار رفتنت با روزگار باشد و گاهی شک و دو دلی ات را با یک هل ناقابل رفع و گاهی فقط عرقت را پاک کند. * هجده مرداد ۸۷ که با دوستان برایمان کف مرتب زدی و به گواه فیلمهای موجود تا نیمه های شب هنرنمایی کردی و بعد همینجا از صابونی که به دلتان زده بودید خبر دادی ، دوست داشتم تو را حلقه به دست در کنار آینده ات که می دانستم می یابی ببینم. گرچه حالا تو خودت گرد و پخ شده ای و زیاد به کوچینگ و مربی بدنساز نیازی نداری اما لذت رفاقت را چشیدن هنوز وسوسه انگیز است. دنبال لحظه های ناب کوچینگ مبتدیانه می گشتم. همفکری و پیشنهاد با ملغمه ای از مسخره بازی و طنز و تحلیل و موشکافی واقعا لذت بخش است. خوشبختی اتان را آرزو می کنم و دریچه های عشق که روز به روز گشاده تر به رویتان باز شوند.
چگونه کتاب نخوانده سخن می گوید «امروز بی آنکه کتابها خوانده شوند حرفی برای گفتن دارند» - تئودور آدورنو کتاب کالایی فرهنگی است که بر پایه دو مولفه «نوشتن» و «خواندن» به وجود می آید. مولفه «خواندن» با مخاطب (مصرف کننده کالا) و مولفه «نوشتن» با نویسنده (تولید کننده کالا) متناظر است. مخاطب متضمن وجه کالا بودن و نویسنده به منزله مولد فرهنگی است. کتاب به عنوان یک کالا نیازمند مخاطب (مشتری) و در پروسه اقتصادی در پی فروش بیشتر است ، مانند سایر کالاها ناگزیر به قواعد اقتصادی تن می دهد و جلد و بسته بندی و نحوه توزیع و فروش در رسیدن به این هدف موثر واقع می شود. اما در این شباهت تفاوت عمده ای پنهان است. اغلب کالاها با توجه به نیاز بازار و تقاضا تولید و فروخته می شوند. با این حال ممکن است مصرف کننده و خریدار به دلیلی متفاوت با آن نیاز خاص ، کالا را خریده و استفاده نماید. به عنوان مثال ممکن است کسی از مایع ظرفشویی برای شستشوی دست هم استفاده کند یا خریداری از پارچه البسه برای پرده و پوشش مکانی استفاده کند و ... اما این موضوع در صنعت نشر کتاب امروزه کاملا متفاوت از سایر کالا هاست. آدورنو جامعه شناس و فیلسوف آلمانی در مقاله «تاملات کتابی» ( که با ترجمه مراد فرهاد پور در ضمیمه روزنامه شرق مورخ 16/02/ 91 منتشر شده) از دور شدن کتابها از ذات حقیقی خود سخن می گوید و دلیل عمده آن را تغییر ظاهری کتابها در انطباق با نیاز خوانندگان می داند. سئوال اینجاست که چگونه می توان کتاب را پیش از خوانده شدن کالایی فرهنگی دانست؟ کالایی که برای خوانده شدن تولید می شود پیش از خواندن (مصرف کردن) در واقع آن وجه کالا بودنش بی اعتبار است. امروزه کتابها در سیستم اقتصادی خرید و فروش می شوند و به کار هم می آیند اما به معنای واقعی مصرف نمی شوند. در زیبا سازی دکور منازل و محل کار ، در نشان دادن دوستی و اهدای محبت و نیز به عنوان ذخیره اطلاعات و منبع دانستنیها به کار می روند اما همچنان فاقد آن وجوه معرف خود هستند. از این منظر تفاوت عمده ای بین کتاب و سایر کالاهای موجود در بازار وجود دارد. آیا خریدن کتاب و قبل از آن تولید کتاب صرفا بر اساس این نیاز خریدار که می خواهد فرم ظاهری کتابخانه خود را زیباتر و دکوراسیون منزل یا محل کار خود را بر اساس طراحی کند، قابل توضیح است؟ البته وقتی کتاب در رابطه تنگاتنگ فکری و ذهنی با مخاطب معنا می یابد بدون شک اهمیت آن در چشم مخاطب نیز همچون اهمیتش در ذهن او شکل می گیرد و کتابخانه شخصی قالبی است که به این اهمیت ظاهری فرم می دهد. این موضوع کاملا پذیرفته شده و قابل توجیه است اما آیا این اهمیت ظاهری بدون اهمیت باطنی و این فرم دهی بدون محتوی معنا هم دارد؟ کتاب خوانده نشده از ذات حقیقی خود (به تعبیر آدورنو) جداست. بماند که بسیاری از کتابها امروز تنها برای هدیه دادن خریده می شوند و هیچ گاه به معنای واقعی مصرف نمی شوند و خواننده لای آنها را باز نمی کند. شاید بتوان گفت اینگونه هدایا با ذات حقیقی کتاب که هیچ ، با نفس عمل هدیه دادن هم سازگار نیستند. در سیر تحول و دوری کتاب از ذات حقیقی خود ، کتابها به قله های فتح نشده ای شبیه هستند که از تصویرشان برای پس زمینه کامپیوتر شخصی استفاده می شود. در این میان باید امیدوار بود تغییر ماهیت کتاب در بسیاری از موارد منجر به تقلیل کاربرد کتاب به یکی از دو وجوه گفته شده در بالا شود. یعنی در خوش بینانه ترین وضعیت، حالا که مصرف کننده واقعی کتاب کم است و خرید کتاب دلایل دیگری دارد امیدواریم لا اقل نویسندگان فراموش نکنند که برای خوانده شدن می نویسند نه صرفا برای فروخته شدن! ![]() بوی بهار اول از این شعر لذت ببرید خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، **) این شعر را اولین بار با صدای بیژن خاوری شنیدم ولی با اینکه از حفظ بودمش و بارها با بیژن! همصدا شده بودم اما هیچ وقت متن آن را ندیده و ننوشته بودم. حال که با محبت دوستی متن آن به دستم رسید مسحور فضا سازی فوق العاده آن و تابلوی آشنا/ غریبی شدم که توسط این استاد سخن کشیده شده است. ترکیب سهل و ممتنع کلمات ساده آنچنان موسیقی در خود شعر ساخته است که به نظر من هیچ کدام از اجراهای موسیقایی که از این شعر شنیده ام نتوانسته آن را تمام و کمال بازتاب دهد. این همه آن چیزی است که میتوانی هر روز بخوانی و ببینی و به زندگی امیدوار بمانی.
**) در گشت و گذاری که درباره این شعر کردم به سایت بسیار جالبی برخوردم که واقعا حیف است که معرفی اش نکنم سایت راوی حکایت باقی مجموعه جالبی از ترانه ها و اشعار خاطره انگیز شاعران بزرگ را به همراه مطالبی درباره آنها و به خصوص اجراهای متنوعی که از آنها توسط خوانندگان و گروههای مختلف انجام شده است را یکجا ارایه میدهد. از دستش ندهید. «یادداشتهای زیر زمینی» فریاد نهراسیدن از واقع گرایی «یادداشتهای زیر زمینی» فریاد نهراسیدن از واقع گرایی ایام تعطیلات نوروز فرصت خوبی برای خواندن کتاب بود. کتاب یادداشتهای زیرزمینی نوشته فئودور داستایوسکی با ترجمه رحمت الهی منتشر شده توسط شرکت انتشارات علمی فرهنگی را در نوروز امسال خواندم و لذت بردم. فئودور داستایوسکی (م1881-م1821) نویسنده شهیر روسی در آخرین اثر خود «برادران کارامازوف» می نویسد : «بدو وظایف اصلاح روح است و وظیفه اصلی بر دوش روانشناسی است. برای اینکه بتوانیم عالمی از نو بسازیم باید نخست مواد اولیه آن مردمی که روحاً به راه دیگری می روند را بسازیم» و این نشان دهنده سمت و سوی اغلب آثار اوست. داستان «یادداشتهای زیرزمینی» یکی از داستانهای مجموعه «یادداشتهای روزانه یک نویسنده» از آثار اوست که به نظر من در زمینه تحلیل روانشناختی انسان بسیار قابل توجه است. وقتی یادداشتهای زیر زمینی را می خوانیم گویی در مقابل آینه بی رحمی ایستاده ایم که از نمایش کوچکترین زشتی ما نمی گذرد و ما به سختی تلاش می کنیم که تاب و تحمل ایستادن در برابرش را پیدا کنیم. داستایوسکی در داستان « یادداشتهای زیرزمینی » شرح بسیاری از مسائل و مشکلات روان انسان را که در کارهای روزمره ما خیلی هم عاقلانه و عادی جلوه می کند به زبان خود بیان می کند و ما گویی کم کم به بسیاری از روان پریشی های نهفته خود پی می بریم و با نیمه پنهان خود که از زیر زمین خارج شده روبرو می شویم. او قسمت اول داستانش با عنوان «تاریکی» ( که به خطابه ای برای حضار شبیه است ) را با شرح بیماری هایش شروع می کند اما به زودی آنجا که صحبت از خرافاتی بودنش و عدم اقدام برای به دست آوردن سلامتی می کند معلوم می شود آن بیماریهایی که به گفته خودش سلامتش را به خطر انداخته اغلب روحی اند. امراضی که به قول داستایوسکی به آن افتخار هم می کنیم: «همه به جنایات (امراض) خود مفتخرند». داستایوسکی در قسمت دوم با عنوان «روی برف نمناک» از لا به لای زندگی عادی و روزمره شخصیت اصلی داستان به زبان اول شخص ، تصویری چند پاره و پارادوکسیکال از روان انسان را بیرون می کشد که در آن عقل و حماقت ، خشونت و ترس، آرامش و اضطراب، رنج و لذت و ... همزمان قابل مشاهده است. شخصیت اصلی داستان هم تلاش می کند و هم به پوچی کوشش خود آگاه است و به شدت پیرو امیال و احساسات متضاد درون خویش است. داستایوسکی شخصیت اصلی داستانش را به جای کل بشر می نشاند و گویی هر جا از زبان او می گوید «من» منظورش همه «ما» انسانهاست. او در این داستان به صریح ترین زبان ممکن روان انسان در معنای کلی و فرا مرزی آن را تحلیل و موشکافی می کند و آن چیزهایی که عادی می پنداریم را در خود و همزمان در کل بشریت نقد می کند. اما به سختی می توان گفت که داستایوسکی در این میانه قضاوتی انجام داده باشد گرچه مشخص است که نوک پیکان نقد او به کدام سو است اما او موضوع را می شکافد و به قول خود کارش «حفاری در وجود خویش» است اما خوب و بد کردنش را به ما واگذار می کند. پوچی منشا ترس ، اضطراب و گریز از واقعیت داستایوسکی در یادداشتهای زیرزمینی خلا و پوچی موجود در انسان را ترسیم می کند که سرچشمه ترس ، اضطراب و سایر احساسات و رفتارهای روان پریشانه اوست. در قسمت اول کتاب با عنوان « تاریکی » داستایوسکی ابتدا به سراغ ترس می رود. ترسی که در ما یک نوع آگاهی تلخ نسبت به بسیاری از اعمال بزدلانه و به نظر عادیمان ایجاد می کند تا جایی که می فهمیم حتی در انتخاب شغلمان نیز شجاعت نداشته ایم و به قول شخصیت اصلی داستان «کارمند دولت شده ایم تا از گرسنگی نمیریم»! - «اکنون چهل سال دارم سابقا در اداره ای مشغول به کار بودم ولی حالا دیگر شغلی ندارم کارمند بدجنسی بودم اعمال خشونت شادم می کرد چون از کسی رشوه نمی گرفتم و عایدی ناچیزی داشتم می بایستی به ترتیبی دیگر خود را راضی می کردم . . . یعنی هر گاه موفق می شدم کسی (ارباب رجوعی) را برآشفته کنم و بترسانم برایم رضایت خاطری حاصل می شد . . . من در همان لحظه که به شدیدترین وجهی خشمم را نشان می دادم با شرمساری و سرافکندگی پیش خود اقرار داشتم که کوچکترین خشونتی در طبع و نهادم نیست ابدا آدم زشت خویی نیستم فقط بیهوده می ترسم» - «میل بشر به سراب دیدن و خراب کردن از آنجاست که سخت می ترسد مبادا به مقصد برسد. می ترسد که این بنایی که قوه واهمه اش پی افکنده به سرانجام برسد. از به مقصد رسیدن می هراسد . . . بشر از (قوانین ) همین دو ضربدر دو مساوی چهار هراس دارد. چون حس می کند وقتی آن را یافت دیگر چیزی برای جستجو کردن نمی ماند و همین باعث تشویش اوست» وقتی داستایوسکی از آدمهای معمولی و یا یه قول خود «مردمان عمل» صحبت می کند به نظر می رسد که درباره اکثریت «ما» حرف می زند. اغلب «ما» به گونه ای رفتار می کنیم که گویی خیلی به عقل و از آن بیشتر به غریزه و احساس خود مطمئن هستیم و این خودمحوریت به خودفریبی و آرامش و یقین کاذب می انجامد. گویی از واقعیت آگاهانه می گریزیم و به دامان اندیشه ها و خیالات خود پناه می بریم. - « آدمهای طبیعی و معمولی ، آن طایفه ای را که بیش از حد معمول می فهمند با تمام عقل و دانش تقویت شده و فراوانشان به صورت یک عدد موش می شناسند و می بینند نه انسان . . . اگر به این آقای عادی و طبیعی اهانت شود ، با همان حماقت فطری و مادرزادی اش انتقامی که می گیرد عین عدالت و انصاف می پندارد اما آن موش بدبخت به علت دانش فراوان به این جا که می رسد شک می کند و اساسا منکر عدل و عدالت و انصاف می شود» - «شاید به این جهت که در تمام عمرم هیچ وقت نتوانسته ام کاری را ختم کنم (یعنی همچون آدمهای عادی به یقین برسم) خود را شخص عاقل و دانایی می پندارم و ممکن هم هست که فقط پرحرفی می کنم. آدم پرحرف و خسته کننده ولی بی ضرر مثل همه. اما چه می توان کرد که یگانه سرنوشت هر آدم فهمیده و عاقلی لاعلاج پرچانگی و دراز نفسی است. یعنی با آگاهی کامل و دانسته آب در هاون ساییدن!» آزادی واقعی منشا ماجراجویی های انسان داستایوسکی با مثالی ساده از داستان کلئوپاترا نشان می دهد که قانون «بشر همیشه به دنبال مصالح و منافع فردی خود است» همیشه هم درست نیست. داستایوسکی می گوید بشر در خون ریزی هم توانسته لذتی پیدا کند و برای فرار از یکنواخت بودن زندگی هر کاری می تواند بکند. داستایوسکی صراحتا منشا همه افعال انسان را میل شدید او به استفاده از آزادی و اختیار ذاتی اش می داند. به گفته داستایوسکی «کلیه اعمال و افعال انسان بر طبق این اصل صورت می پذیرد که بشر می خواهد ثابت کند که بشر است و نه مثلا مداد». انسان به سبب آزادی طلبی و جبر گریزی اش دست به کارهایی می زند که در تصورات عاقلانه و مصلحت اندیش نمی گنجد و ناهنجار خوانده می شود. علت سقوط ارزشهای محکم و مطلق عصر گذشته و زایش ارزشهای سست تر و نسبی عصر جدید همین میل به گریز از چهارچوبها و قوانین لایتغیر و بلا استثنا است. - « می بینم که هنوز معتقدید بالاخره بشر روزی فضایلی را که مصالح و منافعش در آن است در می یابد و آن گاه که آخرین باقیمانده های عادات احمقانه گذشته از یادش رفت آن وقت عاقلانه رفتار خواهد کرد . . . اما غافل از اینکه به همان نسبتی که زندگی بسیار عاقلانه ای درست می کنیم در اثر همان خسته کننده بودن و یکنواخت بودن آن ، چه فکرها که برای مردم پیش نمی آید. آن سنجاقهای طلایی را نیز کلئوپاترا برای همان ملال آور بودن و یکنواخت بودن زندگی در سینه کنیزکان فرو می کرد . . . گاه بشر دانسته و متعمدا امری مضر و احمقانه و حتی احمقانه ترین کار را برای خود آرزو می کند و انجام می دهد . . . او می خواهد این حق را داشته باشد که بتواند حتی احمقانه ترین کار را برخلاف همه قوانین آرزو کند و انجام دهد. نه این که مکلف باشد که فقط کارهای عاقلانه و خردمندانه بکند» - «آقایان من شما به وجود کاخ های بلورین که هیچ وقت فرو نمی ریزند و تا ابد باقی می مانند اعتقاد دارید یعنی در حقیقت به چیزی معتقدید که احتمال نمی رود و نمی توان از آن سیر و دل زده شد. به چیزی که ممکن نیست از آن خسته شد و پنهانی بر ضدش در آمد. در برابرش مقاومت کرد زبان را از دهان بیرون آورد و به آن دهان کجی کرد. ولی من از این جور قصرهایی که می گویید می ترسم. می ترسم که دوامی نداشته باشد» نهراسیدن از واقع گرایی داستایوسکی در بخش پایانی داستان صراحتا اعلام می کند انسانی که آزادی فعلی خود را ثمره عقل و خرد می پندارد و در آن آرامش می یابد در واقع دچار خود فریبی است چرا که در آزادی واقعی انسان دچار سرگشتگی و پوچی است . هر لحظه اندیشه و احساس او را به سویی و به کاری می خواند. داستایوسکی اقرار می کند که اینگونه حرف زدن سیاه نمایی است اما شعار اصلی و خط قرمز او نهراسیدن از واقع گرایی و روبه رو شدن با واقعیت است. بهاریه
لذت شب زیر فواره ستاره ها خوابیدن و سحر از روزنه های پشه بند نسیم گرم بهاری را چشیدن دوباره باز خواهد گشت آن گاه که ما یک روز سرد زمستانی را بگذاریم به حال خودش و باز گردیم (( محمد خیرآبادی))
با اینکه هیچ وقت از فنون (فن انگلیسی است و به صورت عربی جمع بستمش تا به صورت همزمان مشت محکمی بر دهان استکبار و استعمار و باقی عوامل آنها در برخی کشورهای همسایه بزنم و در جهت تخریب هرچه بیشتر زبان آنها بکوشم ... واینک ادامه اخبار) زمستان نبودم ولی زمستان 90 علاوه براینکه از نظر فیزیکی ناز شست خوبی به اینجانب و باقی اعضای شرکت معظم البرز پردازش نشان داد، از نظر شیمیایی نیز روی قلب و مغز ما هم تاثیر گذاشت و با اینکه شدت سرمای "احساسی" با کمک عواملی از جمله رفیق خوب و ذغال لیمویی باکیفیت تخفیف یافت ولی خب توانست قسمتی از اعضای مورد نظر را سیاه و کبود (یا به زبان خودمان کِفتار و کِندِ لیک ) کرده و بهبودی را به تاخیر بیندازد.
مصراع: عجب عطر خوبی زده لعنتی
اینگونه است که علاوه بر تمام دلایل قدرتمندی که وجود دارد و نشان میدهد که به ما بهاریه نوشتن نیامده است، موضوع خیلی کوچک بالا باعث شده است که ترجیح دهم کمی تلخ تر بشوم و به استقبال بهار نروم (لااقل علی الحساب) و گره شال گردنم را باز نکنم.
این در حالی است که بعد از بیست و اندی سال (چیزی نزدیک به سه دهه) مفت خوردن و خوابیدن و به هدر دادن سرمایه های خانواده و مملکت در دانشگاههای معتبر داخل و خارج (زاهدان با تقریب خوبی خارج حساب میشود) اولین بهاری است که کار و باری برای خودم راه انداختم و تازه محاسبات حسابداران هم حکایت از سود مناسب و آینده مقبول دارند (حداقل در اندازه های خودم) .
از طرف دیگر تربچه خاله هم اولین "بهار"ش را در جمع ما تجربه میکند و در کنار "دختره" بازار ما را حسابی گرم کرده است، البته پیازچه خواهرم هم تازه غوزه بسته است و روی کاغذ، "نیکان" بهاری پیش رو خواهیم داشت.
تازه بماند که "امیر دانش" این برهه از زندگی ام را پیدا کرده ام و حضور گرم مهندس دکتر "ل" همسایه محترم شرکت (امان از دست همسایه ها بخصوص آنها که در راستای محور عمودی قرار دارند) گرما بخش محفل ماست .( توضیح اول اینکه به این نتیجه رسیده ام که در هر برهه از زندگی من وجود سه چیز حتمی است فقط از جسمی به جسم دیگر منتقل میشود 1) دوستی که من را "پر رو" میکند. 2) شخصیت "امیر دانش" . 3) دوستی که اسمش "مرتضی" باشد.) . و این بماند که یکی از مرتضی های زندگی من طاقت حضور یکی از مرتضاهای قدیم را نداشت و خودش با زبان خوش به بهانه تحصیل منطقه خاورمیانه را ترک کرد و در جنوبی ترین قسمتهای منطقه اقیانوسیه خودش را گم و گور کرد.
"اصغر فرهادی" هم درمیان هجوم بی وقفه تمام دلایلی که به شما کمک میکند تا راحت تر از ایران و ایرانی نا امید شویم، کورسوی زیر خاکستر را فوت کرد و یادمان آورد که ما هم میتوانیم گاهی سرمان را بالا بگیریم و بگوییم "آیم فرام اِران".
خب این هم از درد ما روشن فکر نمایان که با اینهمه دلایل زیاد برای شادی و لذت بردن از بهار و در حالی که کشور غرق در خوشی و حال است و از عدم وجود مشکلات مالی و فرهنگی و هنری رنج میبرد، بند کرده ایم به دلایل احمقانه احساسی و سعی میکنیم زمستان را به مدت نامعلومی تمدید کنیم. لذا تا اطلاع ثانوی بهار و گل و شکوفه ارزانی خودتان ما با آدم برفی های خودمان سرخوشیم.
بیت سال را با تشکر از محسن چاوشی، منتخب میکنیم: اره روچون فرو کنی / چه در کشی، چه تو کنی
(( سیاوش پاکدامن)) کارنامه گاهنامه سالی که گذشت از کجایش پیداست؟
روزهای پایانی سال 1390 است و همه بر می گردند تا ببینند در این سال چه گذشته و چه ها شده و چه کارها کرده اند ؟ هر کس متر و معیار خودش را دارد. یکی کمی نگاه می کند یکی کیفی. یکی آماری و یکی احتمالی. یکی اقتصادی یکی فرهنگی و . . . با همه این اوصاف بازنگری کارنامه یک ساله کاری است سهل و ممتنع و البته جذاب و لذت بخش. آدم می تواند خودش را تحلیل کند اما خودش را نمی تواند گول بزند و به همین دلیل در عین سادگی و جذابیت سخت هم هست. از طرفی می خواهیم در نقد بی رحم باشیم و از طرفی نکات مثبتمان را هم فراموش نکنیم. ما در سالی که گذشت 25یادداشت (به غیر از این نوشته) پست کردیم که براساس دسته بندی موضوعی وبلاگمان 14 گاه نوشته ، 5 یادداشت سینمایی ، 4 یادداشت با موضوع فرهنگ و 2 پست با موضوع معرفی بوده است. همین آمار می تواند نشان دهد که گرچه حتی گاه نوشته های ما رویکردی به فرهنگ و هنر داشته اند اما سهم موضوعات فرهنگی و هنری در پست هایمان کم بوده . به خصوص که تقریبا می شود گفت با موضوع کتاب هیچ پستی نداشته ایم (هرچند یادداشتی به بهانه انتشار کتاب آتش کیارستمی نوشتم) و به نظرم این موضوع چندان خوب نیست.ما دوست داریم نظرات ، علایق و گاهی تحلیلهای فرهنگی و هنری خود را با خوانندگان وبلاگمان در میان بگذاریم و کمتر حرف دل بزنیم اما چه کنیم که گویا درد دل هایمان کم نبوده. امیدوارم در سال آینده بیشتر به سراغ کتابهایی که در صف خوانده شدن هستند برویم. در سال گذشته عرصه فرهنگ و هنر هم از آسیبهایی که عرصه سیاست ، اقتصاد و جامعه متحمل شدند در امان نبود و چه کارهایی می شد کرد که انجام نشد. با این حال فکر می کنم یک سری از شرایط ناخوشایند فعلی علی رغم ایجاد محدودیت و کند کردن سرعت رشد فرهنگی شرایط ظهور آثار بزرگ فرهنگی و هنری را فراهم خواهد کرد. با این امید زمستان را به حال خود رها می کنیم و به استقبال بهار می رویم.
آنها که میروند ... آنها که میمانند "وقتی کسی حرف تو را بهتر از خودت میزند، باید با زبان او حرف زد" آندره نور وینکلر - متفکر معاصر
آنها که میروند وطنفروش نیستند. آنهایی که میمانند عقب مانده نیستند. آنهایی که میروند، نمیروند
آن طرف که مشروب بخورند. آنهایی که میمانند، نماندهاند
که دینشان را حفظ کنند. همهی آنهایی که میروند سبز نیستند. همه ی آنهایی که
میمانند پرچم به دست ندارند. "نقطه سر خط، نشریه دانشجویاندانشگاه شریف
اسکار برای ایران جدایی نادر از سیمین برنده اسکار بهترین فیلم خارجی شد. گرچه همه حرفها در مورد فیلم اینجا و آنجا زده شده اما خوشحالی ما هم غیرقابل پنهان کردن است. هم بخاطر موفقیت جهانی فیلم هنرمندانه اصغر فرهادی و هم بخاطر افتخار جهانی فرهنگ ایران. این افتخارآفرینی را تبریک می گوییم. فرهادی پس از دریافت جایزه گفت : «سلام به مردم خوب سرزمینم. ایرانی های زیادی در سراسر جهان در حال تماشاى این لحظهاند و تصور می کنم که خوشحالند. نه فقط به خاطر یک جایزه مهم، یک فیلم یا یک فیلمساز. آنها خوشحالاند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل می شود، نام کشورشان ایران از دریچه باشکوه فرهنگ به زبان مىآید. فرهنگى غنى و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مىکنم. مردمى که به همه فرهنگها و تمدنها احترام مىگذارند و از دشمنى و کینه بیزارند» ![]() چیزهایی هست که نمی دانی بعد از عمری با پیدا کردن وقت خالی در میان اوقات پر کاری ،خانواده دو نفره مان را بردیم سینما .فیلم «چیزهایی هست که نمی دانی» را با تصمیمی خلق الساعه در پردیس سینمایی زندگی دیدیم. کارگردان و نویسنده اش (فردین صاحب الزمانی) را نمی شناختم اما خلاصه داستان را که خواندم احساس کردم فیلم خوبی است. با این حال نگران بودم که فیلم خوبی از آب در نیاید. در این اوضاع و احوالی که فیلمهای ساخته شده در سینمای ایران دارند حقیقتا فیلمهای خوب انگشت شمارند. اما وقتی از سالن سینما آمدیم بیرون فیلم هنوز در ما ادامه داشت و از فیلم خوشمان آمده بود. از خلاصه فیلم بر می آمد که روایت فیلم کند و کمی کسل کننده باشد:«داستان این فیلم در مورد راننده آژانسی كم حرفي به نام علی است که با مسافرانش ارتباط برقرار نمي كند ، فیلم در مورد زندگی وی به صورت چند اپیزود ساخته شده است» اما هرگز فکر نمی کردم با یک فیلم عاشقانه ایرانی روبرو شوم. شاید آنهایی که فیلم را دیدند با توجه به خصوصیات شخصیت اصلی فیلم(علی) با بازی علی مصفا و بخاطر انزواطلبی او ، کم حرف زدن و بی تفاوتی های او نسبت به اطرافش بیشتر آن را فیلمی روشنفکرانه بدانند اما به نظر من تمام فیلم را باید در تغییری خلاصه کرد که با جوانه عشق تازه در دل علی ، در او بوجود می آید. فیلم در سادگی و سکوت خود از معجزه بزرگ عشق حرف می زند. فکر می کنم با خواندن خلاصه فیلم کمتر کسی برای دیدن آن جذب شود اما من که مشتاق دیدنش شدم شاید هم به قول خانم دکتر (لیلا حاتمی) بخاطر آبانی بودنم بود.
شعر گونه ها چشمهایش
تیغ به سر تا پایش می زدی خون اصالت از آن نمی چکید جز چشمهایش که همچون گذشته می خندید حرف می زد حسرت می خورد و گاهی خون جلویشان را می گرفت و هنوز شک می کرد به جراحی هایی که از او آدم دیگری ساخته بودند
زنده و مرده
من سکوتت را آن گاه که چون زندگان خیره به سقف اتاق کنارم خوابیده بودی می شنیدم اما تو صدای نفسهایم را چون مردگان نمی شنیدی من میان زندگی و مرگ مردد بودم و تو با خیال راحت مرده بودی
|
|