تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه

گشتی در فرهنگ و هنر


بهاریه هم بهاریه های قدیم! 

 

 

 

آب پاکی

 

تو رو به خدا نگید چرا شب عیدی ورداشتی در مورد مرگ و خودکشی نوشتی ؟ چون موضوع مرگ نیست موضوع زندگیه . تازه خسته شدیم از بس از گل و بلبل نوشتیم و خوندیم . یه چیزهایی هست که هست و نمی تونیم بگیم که نیست و اگر بخوایم لاپوشونی کنیم می شه همین که می بینیم. ملت همه تو شهر از این ور می پرن اونور از اونور می پرن اینور و یقه هر کدومم که بگیری و بپرسی به چه امیدی ؟ هاج و واج نگات می کنه انگار اولین باره به این سئوال برخورد کردن! مثلا همین شب عیدی معلوم نیست چرا همه تو بازار می لولند تو هم ؟ دنبال چی می گردن؟ چون همه می خرن پس ما هم بخریم! اگر شمام بخواید این یادداشت رو به تاثیر خیام و هدایت و کامو ربط بدید مجبورم کلی توضیح بدم و ثابت کنم  که : «والا بلا هر کی خیام و هدایت و کامو بخونه خودکشی نمی کنه!» اما حسابی کار سختیه و الان که نمی شه من توضیح بدم «چه جوری می شه از دل مرگ اندیشی خیام و هدایت و کامو زندگی بیرون آورد؟». نهایتش اینه که من یه یادداشت امیدوار کننده بنویسم و بگم ببینید من با اینکه خیام و هدایت خوندم اما هنوز برای زندگی تلاش می کنم! اما شما بگید خداوکیلی این درسته؟ آیا رابطه مستقیم خطی از تلاش به سمت امید وجود داره؟ آیا همه اینها که دارن تو این جامعه جون می کنن امیدوارن؟ یا نه دقیقا برعکسه: هر کی که امید داره تلاش می کنه نه اینکه هر کی تلاش می کنه امیدواره.

سالها همین طور پشت سر هم می گذرند و نوروزها می آیند و ما همینطور در تلاشیم در حالیکه اگه بپرسن به چه امیدی خداییش خیلی از ماها می گیم همه دارن میرن ما هم میریم. بی هدف سرمان را گذاشته ایم پایین و عین بچه های خوب زندگیمون رو می کنیم. خدا هم داره شاکی می شه از بس از اراده و اختیار و قدرت عصیانمون استفاده نکرده ایم، از بس تبلیغ هر چه پیش آید خوش آید کرده ایم. از بس یکنواخت شده ایم. از بس قضا قدری شدیم. از بس نسبت به سرنوشتمون بی تفاوتیم. اصلا معلوم نیست ما داریم چیکار می کنیم. یکیمون هم پا نمی شه بگه آقا مثلا اگه من دلم نخواد کنکور قبول شم و برم دانشگاه کی رو باید ببینم.؟ اگه من نخوام از راهی که همه میرن برم چیکار باید بکنم.؟ من اگه بخوام خودم باشم نه همرنگ جماعت مشکلیه؟ نوروزهای تکراریه ما ،  آدم رو یاد این وضعیت پیچیده میندازه که تا کی میخوایم سر به زیر باشیم تا قضا و قدر  دست به دست هم بدن و خودشون ما رو ببرن از این نوروز تا نوروز بعد؟ هدایت به این توصیه کامو گوش کرد که می گفت : «یا باید چنان زندگی کرد که گویی امیدواریم یا باید خودکشی کرد.رنج بردن حقی ایجاد نمی کند.» . ننه من غریبم های ما نه به درد اینجامون می خوره نه به درد اونجا. غر زدن های ما ( البته کار و وظیفه رسانه ها جداست که باید غر بزنند) به درد سیاه نمایی اگزیستانسیالیستی هم نمی خوره و کسیکه همه چی رو سیاه می بینه و روزنه های امید رو به روی خودش بسته هیچ حقی نداره که رنج کشیدنهای خودشو بکوبه تو سر دیگرون. امید زاییده ایمانه. اگه کسی تونست این ایمان و امید رو پیدا کنه بسم ا...  بقیه چیزها رو هم پیدا می کنه و گرنه  کسیکه داره همینطور یه تلاشی می کنه که وسط این قافله تلاش کنندگان عقب نمونه و مدام غر هم بزنه که همه چیز سیاهه و افتضاح و بدبختی و ... ، از همین الان تکلیفش مشخصه. آخر از این رنجی که واسه برطرف کردنش هیچ کاری هم نکرده از پا در میاد. من اول باید دلیل زندگی رو پیدا کنم تا هر رنجی رو بتونم تحمل کنم و اصلا بدونم به چه قیمتی دارم سختی می کشم. و گرنه زنده بودن که کاری نداره. همه دارن میرن این راه رو دیگه. مجبور می شن برن مدرسه ، مجبور می شن برن دانشگاه ، مجبور می شن کار کنن یه لقمه نون در بیارن که زنده بمونن  ، مجبورن ازدواج کنن ، مجبورن بچه تربیت کنن ، مجبورن همین چرخه رو برای بچه هاشونم اجرا کنن آخر سر هم بالاجبار میمیرن. آخه پس این اختیار کجا به درد می خوره ، ما کجا باید از این چرخه اجباری بیایم بیرون . جز اینه که ما باید دلیلی پیدا کنیم واسه اینها؟ جز اینه که ما باید بدونیم هدفمون از درس و کار و ازدواج و . . . زندگی چیه؟ جز اینه که باید بدونبم به چه امیدی داریم تلاش می کنیم؟

آقا من می خوام این شب عیدی آب پاکی بریزم رو دستامون و بگم : پاشید بگردیم این ایمانه و امیده رو پیدا کنیم وگرنه ول معطلیم ها!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

حالا به سکوت گوش می‌کنیم! 

 

حالا به سکوت گوش می‌کنیم!

 

                                                  

* صبح، دکه روزنامه فروشی:

 به به، ماهنامه گل آقا و بچه‌ها گل‌آقا هم که آمد. چرا رویش نوشته شماره آخر؟! نمی‌گن مردم به اشتباه بیافتن؟!

* ظهر، روی فرش ولو شده است:

ماهنامه گل‌آقا پس از هفده سال (196 شماره) و هفته‌نامه بچه‌ها...گل‌آقا در آستانه ده سالگي (385 شماره) انتشار، ديگر منتشر نمي‌‌شوند.

 

ظاهرا واقعیت دارد و این ماییم که به اشتباه افتاده‌ایم. به همین راحتی انتشار تنها نشریات جدی طنز ! ایران متوقف می‌شود. چه باید گفت جز تبریک به تمام مسئولان فرهنگی کشور که تلاشهای سترگشان دارد ثمر می‌دهد. حالا یک قدم به جامعه چند صدایی نزدیک شده‌ایم. جامعه‌ای شامل صدای من و پژواکش که در دامنه بی‌درخت کوه می‌پیچد. امیدوارم قبل از اینکه باران، سیلی بنیان کن به را بیندازد، درخت‌ها را دوباره بکارند.

 

نویسنده سیاوش پاکدامن | چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 | + | موضوع: فرهنگ |

وقتي سنتوري آزمون تقوا مي گيرد! 

وقتي سنتوري آزمون تقوا مي گيرد!

 

 

1- سنتوري هم تمام شد مثل همه فيلمهاي ديگر. بالشم را برمي دارم و جوري که کسي اشکهاي پايان فيلمم را نبيند از اتاق مي آيم بيرون. کمي توي اتاق خواب وقت تلف مي کنم تا چشمهايم حالت عادي بگيرد و زياد تابلو نباشد. سرم سنگين است قدمهايم هم همينطور. انگار از چيزي شرمنده باشم سرم را انداخته ام پايين. روي راحتي نشسته ام و به تلويزيون خيره شدم بدون آنکه بفهمم چه چيزي نشان مي دهد. چند دقيقه اي مي گذرد. با يادداشتي در دفترچه خاطرات خود را سبک مي کنم و مي روم که بخوابم اما سنتوري همچنان ادامه دارد. نيمه شب نزديک است " سنتوري بذار بخوابم".

2- حميدرضا ابک در صفحه آخر ضميمه پنج شنبه هاي روزنامه اعتماد با يادداشتي به سبک "فلسفيدن با پتک" هايش در کافه شرق به نام "سنگک و سنتوري آزمون هاي اخلاق و تقوا" ، چنان اخلاق و تقواي شعاري ما را به چالش مي کشد که گويا چيزي به فروپاشي خانه تار عنکبوتي امان نمانده است. يعني مقاومت در برابر کنجکاوي و ميلمان براي ديدن سنتوري اينقدر سخت بود که حاضر شديم به اين راحتي شکست سيستم اخلاقي امان را بپذيريم؟ واقعا آيا با اين اوضاع مي شود اميدي به اين سيستم اخلاقي متزلزل داشت؟ چه اراده اي ، چه کنترل نفسي ، چه زهدي ، چه تقوايي ، چه کشکي ، چه پشمي ؟ زور چي مي زنيم؟ به باد رفت هر چه کاشته بوديم با يک تلنگر. به همين سادگي زهوار جامه اي که مي خواستيم براي ديگران هم بدوزيم در رفت. زرشک.

3- چند روزي از آزمون اخلاق و تقوا گذشته و با وجود افتضاح دادن امتحان مي شود بازنگري مفيدي انجام داد. قبول که ما فقط وقتي در موقعيتهاي تابلو و سياه- سفيد قرار مي گيريم خوب انتخاب مي کنيم. قبول که ما فقط تا جايي به اصول اخلا قي امان پايبنديم که چيز زيادي از دست ندهيم. قبول که اصلا سيستم اخلاقي ما فقط به درد دوراهي هاي سرراست مي خورد و در انتخابهاي واقعي کاملا لنگ مي زند. اين هم قبول که حتي ديدن سنتوري (کپي و پخش غير مجازش که جاي خود دارد) يک دزدي تمام عيار است اما. . . خدا شاهد است که قصد توجيه ندارم. اگر لازم باشد صد بار ديگر هم مي گويم که اين موضوع دقيقا نشاندهنده ضعف اخلاق و تقواي ماست. نشان مي دهد که ما چقدر ضعيف النفسيم و چه راحت دزدي مي کنيم. اما اگر خوب نگاه کنيم آن روي سکه را هم مي بينيم. اينکه وقتي شما عضوي از يک سيستم "مشکل دار" هستيد حقيقتا امکان اينکه کار "بي اشکال" انجام دهيد وجود ندارد. دکتر شريعتي در خصوص سيستم اقتصاد اسلامي مثالي مي زد: در سيستم اقتصاد اسلامي ارزش افزوده تنها براي کار و توليد مجاز است. اما شما چند سال پيش خانه يا زميني خريده ايد که امسال به چند برابر قيمت اوليه اش مي فروشيد بدون آنکه در ملکتان توليدي،زراعتي يا کاري انجام داده باشيد. بر اساس اقتصاد اسلامي اين ارزش افزوده (اگر نخواهيم فتوا دهيم که حرام است) صحيح نيست.اما شما هر کاري کنيد اگر مجبور باشيد خانه اتان را بفروشيد اين ارزش افزوده ناصواب را مي گيريد و در اين انحراف سيستم شريکيد.(حالا بماند عدم تطابق سيستم بانکداري ما با اصول اسلامي و اينکه اگر بخواهيم زندگي کنيم ناچاريم به قواعدي که مي دانيم اسلامي هم نيست تن دهيم.) در عرصه فرهنگي هم شما در سيستمي زندگي مي کنيد که به صراحت کپي رايت را نمي پذيرد ، ايده شما را مي دزدند و يکهو مي بينيد فيلم هم از رويش ساخته اند ، موسيقي اتان را اول و آخر سريالي پخش مي کنند و در تيتراژ اسمتان را هم نمي برند ، حرفهايتان را به صورت کلمات قصار تحت برنامه "برگي از يک نوشته" پخش مي کنند بدون آنکه بگويند اين سخن از کيست؟! شب و روزتان را پر مي کنند با پخش مستقيم فوتبالهايي که روح صاحب حق پخش تلويزيوني آنها هم از دزديده شدن مالش بي خبر است. آن وقت چطور مي توان در اين سيستم بود و شعار دزدي نکردن سر داد؟ (بار ديگر تاکيد مي کنم که اين امر هرگز توجيهي براي کار ناپسند نمي تواند باشد! سيستم آلوده شده دليل کج روي ما نيست و نبايد باشد ، دليل را بايد در خود جويا شد. بحث در مورد از بين رفتن تدريجي امکان پاک بودن است). چگونه مي توان به تقوا و اخلاق تکيه کرد وقتي سيستمي که در آن زندگي مي کنيد مروج بي اخلاقي و بي تقوايي است؟ گرچه کُميت سيستم اخلاقي خود ما به صراحت مي لنگد اما اگر کلاهي قاضي کنيم مي بينيم که براي انتخابهاي کوچک بين درست و نادرست هم کار سختي داريم. مبرا بودن از انحرافات جمع به اين راحتي ها نيست. اما تا وقتي هم تفکيک بين "دليل" و "چگونگي" رد شدن در آزمون اخلاق انجام ندهيم وضع به همين منوال خواهد بود! اگر آنچه گفته شد را دليل و علت العلل فروپاشي سيستم اخلاقي امان در مرحله "انتخاب بين خير و شر"  و "تقوا به خرج دادن"  بدانيم کاري جز برخورد منفعلانه با واقعه اي که خود مستقيما در آن دخيليم انجام نداده ايم. سيستم فقط نوع و چگونگي دزدي را به ما آموزش داده است و  اين ماييم که شناگر خوبي هستيم فقط انگار تا حالا آب نديده بوديم.  اين خود ماييم که هنوز دليل بي اخلاقي و بي تقوايي هستيم. نفس براي کشاندن ما به دنبال خود از روشهاي کهنه استفاده نمي کند. آري محيط آلوده است اما هشدار که اين ويرانه اخلاقي را بايد دوباره از نو ساخت.

 

 

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه دهم اسفند 1386 | + | موضوع: فرهنگ |

بریم؟ 

 

 

بریم؟

همین که نشستم غرق افکارم شدم. مدتها بود دنبال یه همچین جایی می گشتم که بشینم و سکوت فضا منو بگیره و کمی از منظره لذت ببرم و بیشتر از اون فکر کنم. بدون اینکه چیزی بخونم یا بنویسم. بدون اینکه نگران وقت باشم و یکی هی غر بزنه: بریم دیگه! ماهی ها از رو سر و کول هم بالا پایین بپرند و من یه لحظه افکارم قطع بشه اما دوباره جمع و جورشون کنم و ادامه بدم. بدون اینکه بساط بچینم و میوه پوست کنم و قلیونی چاق کنم و تخمه ای بشکنم و عکسی بگیرم از دار و درخت و واسه این و اون جک تعریف کنم و ... چه میدونم؟ همه این کارهای تکراری یک تفریح بچه مثبتی در دل طبیعت دیگه!

چند دفعه ای که رشته افکارم قطع شد فهمیدم که نگام می کنه ، بعضی وقتا نگاش رو می دزده و مثلا خودش رو به دیدن طبیعت علاقه مند نشون می ده. نمی خواستم به این فکر کنم که چرا پایه من شده واسه این تفریحی که هیچکی تو دنیا ازش لذت نمی بره؟ نمی خواستم دنبال جواب این سئوال بگردم که اون از این تفریح در دل طبیعت چی نصیبش می شه که حاضر شده خستگی و یکنواختی و کسل کنندگی این کار رو تحمل کنه. به کار خودم مشغول شدم.نمی دونم چند ساعت شد. گفتم: بریم؟ گفت: بریم. و آمدیم.

پی نوشت: اصول اخلاقی میگه ذکر منبع کنم اما نمی دونم عکاس اثر یا منبعش کیه یا چیه. فکر می کنم همین بس باشه که عکس از خودم نیست.

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه بیستم بهمن 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

4 ماه و 3 هفته و 2 روز 

"تیر خلاص "

 

نگاهی به فیلم " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز "

 

 

 

 

فون تریه و دوستش وینتربرگ احتمالا به این نتیجه رسیدند که دگما 95 گاهی به جای اینکه آنها را از قید و بندها رها کند، خود قید و بندی است که دست آنها را در داستان‌گویی می‌بندد که بعد از چند سال عقایدشان را تعدیل کردند. و حالا کریستین مانگیو کارگردان رومانیایی با فیلمش " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " تیر خلاص را به پیکر نحیف و کم رمق دگما میزند و نشان می‌دهد که  زیاده‌روی در چیزهای خوب هم، می‌تواند نتایج بدی به همراه داشته باشد.

داستان فیلم در یک خط خلاصه می‌شود، وقایع نگاری لحظه به لحظه از یک سقط جنین. اما تکلیف بیننده مشخص نیست که باید به دنبال چه چیزی بگردد. آیا باید همین یک خط را دنبال کند یا توجهش روی شخصیت اصلی و کنش‌ها و واکنش‌های او در مقابل حوادثی که برایش پیش می‌آید (در حالی که این دوست اوست که دارد جنینش را سقط می‌کند.) متمرکز کند؟ چرا فیلم در سال 1987اتفاق می‌افتد؟ آیا اشاره به آن به این دلیل است که امروزه دیگر سقط جنین در رومانی غیر قانونی نیست و این تاریخ فقط بستری برای رخداد داستان است، یا اینکه اشاره‌ای به اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روز رومانی دارد؟ اگر دومی درست باشد که ورایتی با اشاره به رژیم چائوشسکو در آن سالها، کفه را به آن سمت سنگین تر کرده‌است چرا شواهد و نمونه‌هایی از شرایط آن دوران برای بیننده نا آشنا داده نمی‌شود تا مثلا اهمیت احتمالی همراه داشتن کارت شناسایی، یا صفهای طویل مردم برای نیازهای روزمره‌شان برای او معنای متفاوتی ایجاد کنند؟ چرا این دو جوان به این شدت مخفی‌کاری می‌کنند؟ آیا این کار فقط دلایل قانونی دارد یا محیط خانوادگی آنها هم این اتفاق را بر نمی‌تابد؟ فیلم شاید برای یک رومانیایی اشارات زیادی داشته باشد و خاطرات زیادی را برایش زنده کند ولی برای بیننده خارجی، چه ابزاری برای راهنمایی دارد؟

امروزه کارگردانان بسیاری تلاش می‌کنند که فیلمهایشان هر چه بیشتر به فیلمهای مستند نزدیک شوند. اما فیلمهایی از این دست وقتی موفق هستند که بتوانند قواعد داستانگویی را در عین واقع‌گرایی رعایت کنند . در حالی که در فیلم "4 ماه و .... " آنقدر در تلاش برای واقع‌گرایی اغراق شده است که هرگونه ارتباط تماشاگر با اثر بریده می‌شود و عملا سرنوشت شخصیت‌های فیلم برای او بی‌اهمیت می‌شود. حرکات تند دوربین و پلان سکانس های طولانی که هیچ حسی خاصی را القا نمی‌کنند، همه چیز حتی حرکات هم در نهایت سردی و کسل کنندگی انجام می‌شوند. مثلا در صحنه‌ای که اوتیلیا برای خلاصی از جنین مرده در کوچه پس کوچه‌های تاریک می‌گردد، فیلمبرداری نه تنها کمکی برای القای حس او نمی‌کند بلکه بازی خوب اناماریا مارینکا را هم خراب می‌کند.

مهم نیست که فیلم فضای سردی را تصویر می‌کند یا گرم، مهم این است که بدنه فیلم به مثابه ظرف باید گرم باشد تا بتواند با تماشاگر ارتباط برقرار کند. چه بسیار فیلمهایی که فضای سرد و خفقان آوری را به تصویر می‌کشند یا داستانی تاریک را روایت میکنند مانند سه گانه انتقام چون ووک پارک  اما حرف خود را به‌گونه ای میزنند که مخاطب را تا آخرین لحظه به همراه فیلم پیش می‌آورد.

مهمترین صحنه فیلم به نظر من وقتی است که ..... به دوست‌پسرش می‌گوید که او هم احتمالا حامله است. اینجا است که یکی از دلایل اصلی تلاشهای او و فداکاری‌اش را می‌فهمیم، او خودش ممکن است نفر بعدی باشد. اما این نکته مهم آنقدر دیر رو می‌شود که دیگر بیننده از قطار فیلم پیاده شده است و دور شدنش را در غروب تماشا می‌کند.

 

نویسنده سیاوش پاکدامن | دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 | + | موضوع: سینما |

کلاه مردان کوچه 

 

 

 

کلاه مردان کوچه

 

باز بی هوا رفتم لب پنجره و نگاهی به کوچه انداختم. باز هم ترسیدم و باز هم به سایه ترسناک مردی که همیشه از کوچه ما می گذشت نگاه کردم. فکر کردم قطعاً کسی که چنین سایه غول پیکر و وحشت زایی داشته باشد را از نزدیک هم نمی شود دید و چه آدم ترسناکی باید باشد . مخصوصا آن کلاه مافیایی اش که خیلی شبیه کلاه پدرها بود ولی با این تفاوت که وقتی آن مرد عابر به سر می گذاشت آدم را به یاد آدمهای مرموز و دار و دسته مافیایی ها و کشت و کشتارشان می انداخت اما روی سر پدر من آنقدر شیک بود که همه دوستش داشتند. کار همیشگی ام بود. مثل فیلمهای سینمایی ژانر وحشت که لا اقل از لای انگشتان و یواشکی باید دید ، نمی شد بی خیالش شد. هر وقت هم که بی هوا می آمدم لب پنجره آنجا بود. مرد عابر با آن کلاه -که خیلی شبیه کلاه پدر بود- و سایه وحشتناکش حتی در خواب هم ولم نمی کرد . کابوسش را می دیدم که اول با آن دستان زمخت کلاه از سر بر می داشت و به سویم می آمد تا احتمالا خفه ام کند. اما خوشبختانه همیشه کابوس تا همینجا ادامه داشت و از شدت ترس از خواب می پریدم. «مرد کلاه به سر» سرعتش را کم کرد ، سایه اش هم همینطور. یکدفعه ایستاد ، سایه اش هم همینطور. چرخش کلاهش را روی زمین دیدم. مرد برگشت و سرش را به سمت بالا چرخاند. ترس برم داشت نه از اینکه خفه ام کند چون دستش بهم نمی رسید. ترسیدم از اینکه مرا ببیند و در خواب تلافی اش را سرم در بیاورد. اما نتوانستم عکس العملی انجام بدهم. صدای مرد بلند شد : «خداحافظ عزیزم ، به مادرت بگو ممکنه یه کم دیر برگردم».  

  

توضیح: تعریف هر کس شاید از عکس نوشت فرق کند اما از نظر من عکس نوشت ، نوشته ای است از روی عکس ، همین و بس.

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه ششم بهمن 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

تحلیل خودمانی خودمان+سندرمِ پاییزیِ حاد و زمستان! 

                

 

تحلیل خودمانی خودمان!     +     سندرمِ پاییزیِ حاد و زمستان!

 

کمی دیر است اما بالاخره گفتنش همچنان خالی از لطف نیست که عنوان ویلاگ ما (نه آدرس اون) از یک بیتی که همینجوری در شرایطی خاص توی ذهنم جرقه زد (البته با پالایشی که سیاوش روش انجام داد !) گرفته شده :

من مانده ام میان همیشه میان گاه      گاهی خسوف وفا گاه نور ماه

و قراربود براساس این عنوان همانطور که قبلا ( فکر کنم در افتتاحیه ) هم گفتیم  من ، «گاه» باشم و سیاوش «همیشه»! خوب درسته که قبلا در گفتگوهایمان من بیشتر از وبلاگ حرف می زدم و سیاوش مقاومت می کرد ولی پیشنهاد تاسیس وبلاگ دو نفره کار سیاوش بود و اصرار اون من رو متقاعد کرد و همون اول بهش گفتم که من آدم دنگی هستم و هر وقت حسش بیاد پایه می شم و اون قبول کرد و این طوری من نقش «گاه» رو به عهده گرفتم اما شاید سیاوش پیش بینی می کرد که من بیشترشنا می کنم (نگفتم غرق می شم) و اون می تونه در ساحل بشینه و شنا کردن من رو ببینه!

جند وقتیه که سیاوش نمی نویسه  و انگار بیشتر فیلم می بینه و فیلمها کمتر حرفی برای گفتن دارند یا شاید هم . . .  اصلا من کاری به دلیلش ندارم چون مطمئنا نمی تونم پیداش کنم. احتمالا به این دلیل که من اگه حس هیچ کاری نداشته باشم می نویسم و همیشه نوشتن هست شاید بقیه چیزها نباشند اما سیاوش حساسیت بیشتری داره در مورد اینکه حتما حرفی داشته باشه یا حتما حس خوبی داشته باشه تا بنویسه. تابلوست که این پست سیاوش رو تحریک می کنه که برای از بین بردن تصورات اشتباه من که حالا به ذهن بقیه بچه ها هم رسوخ کرده چیزی بنویسه. اما اصلا علت نوشتن این پست این نبوده و نیست.من نمی خوام انگشت اتهام رو به سوی سیاوش نشانه برم. قصد من بیشتر این بوده که شاید دلیلی بیارم برای اینکه چرا بیشتر من نوشتم اما این هم نبوده چون دلیل نمی خواد و شرط اول ما این بوده که لزوما نباید به تعداد هم بنویسیم و به تعداد هم نوشتن عدالت نیست بلکه توزیع یکسان کوپنی است! سیاوش همیشه حرف برای گفتن داره (این رو ملاقاتهای ما در سطح خیابانهای شهر وقتی که حواسمون نیست و از یک خیابون برای بار چندم رد می شیم اثبات کرده) و مطمئنا دلیل دیر نوشتنش نداشتن حرف نیست. لا مسب انگ دپرس بودن هم نمی شه بهش زد. حسش نیست دیگه چیکارش دارید!

اما در ادامه این حرفهای صادقانه چند وقتی است که دارم به این فکر می کنم که تا حالا ما در وبلاگمون به کلی سلیقه شخصی و دو نفره خودمون رو لو دادیم و از اون چیزهایی که می خواستیم نوشتیم و البته هنوز ناگفته ها بسیار بیشترند. اما منظورم اینه که نوشتن دو نفره  از کافه شرق و همشهری جوان و احمق های دوست داشتنی و خانه سیاه است و ... و همچنین مطالب من در مورد قیصر و شریعتی و مکتب سلیقه تا حدودی من رو راضی کرده اما هنوز یه چیز مونده که منو هی قلقلک میده و چند بار رفتم که بنویسم اما به خودم گفتم «عقیده خودتو تحمیل نکن پسر!» و اون هم موضوع شجریان بود. حالا شاید سیاوش بعد از اینکه من رو در «مکتب سلیقه» تنها گذاشت  اینجا به دادم برسه اما مهم اینه که من خودم هنوز قانع نشدم که بنویسم از بس موسیقی سلیقه ایه! 

 

                                                                                          محمد خیرآبادی

عکس از آرشیو روزنامه شرق

 

 

 

 

 

فکر نمیکردم اینقدر طول بکشد. حد اقل سه ماه آزگار شده است که خبری از خودم ندارم.یعنی وقتی به دانشگاه برگشتم، انگار رشته پاره شد، بیخود و بی جهت. ربطی هم به شادی و دپرسی و شلوغی سر و پایان نامه و هیچ کوفت دیگری نیز ندارد. هیچ بهانه ای وجود ندارد و من در دادگاه خودم محکوم شدم. این شاید برگردد به خودم که برای رفتن هزار بار پا شل میکنم ولی برای ایستادن، فاصله تصمیم تا عملم به صفر میرسد مثل فارست گامپ که یکدفعه ایستاد.البته یک تفاوتی بین ما هست، او خسته شده بود ولی من حتی خسته هم نشدم. من تازه شروع شدم و هنوز نو تر از این حرفها هستم که از کار بیفتم ( این تعریف از خودم نیست، نو بودن هیچ رابطه مستقیمی با خوب بودن ندارد). فقط انرژی فعالسازی ام خیلی بالاست ( درباره کالیبر هم میتوان صحبت کرد). پس فعلا این دم را غنیمت میشمارم و حالا که آمدم سعی میکنم که نروم. این برایم خیلی مهم است که حالا که هستم، " باشم" .  پس بهتر است که این سندرم پاییزی را کنار بگذارم و به زمستان عشق بورزم.

 

داشتم پیامهای کوتاهم (SMS) را پاک میکردم که در صندوق ورودی به این سه پیام از محمد رسیدم.

 

1 ساعت 22:32 ، 18 تیر 86

ما مردیم و نتونستیم از این بخش تعیین اسم خلاص شیم.از اون شب تعیین اسم تیم، با شبیر و نوریخواه تا "حضور" و حالا هم...! سرور که اهمیتی نداره.میتونیم از ه.جوان هم کمک بگیریم.در ضمن حتما بلاگفا یه چیزی داره که...اینجا زیاد کرم متفاوت بودن ندارم!...

 

2 ساعت 22:49 همان روز

اصلا "ساما" دیگه جای کار نداشت،ولی من هنوز به دموکراسی اعتقاد دارم و کار خودمو میکنم.اسم پیشنهادی اول: " میان همیشه و گاه" بر اساس این بیت جدید السرود:" من مانده ام میان همیشه میان گاه/ گاهی کسوف وفا،گاه نور ماه"(کلا ربطی به شعر نداره چون قراره همیشه ،گاهی توش بنویسم) پیشنهاد دوم: " بساط جمع نشدنی"، هویجوری.

 

3 ساعت 22:59 همان شب

"گاه نوشته ها" یا "گاهینامه ها" یا "دلبخواهی

 

                                                                                          سیاوش پاکدامن

 

توضیح: اینکه من چه پاسخهایی به پیامهای فوق دادم ،خودم هم خبر ندارم.

 

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه هفدهم دی 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

پل 

 

همیشه

 

پلها باید باشند خرابشان نکنید

 

همیشه قبل از همین پل می ایستاد- تاکسی را می گویم- و من باید تا زیر پل پیاده می رفتم تا به تاکسی بعدی برسم. من هم بعد از اعتراضی که بار اول کردم و ثمری نداشت ،  دیگر نه حال اعتراض داشتم و نه دلم می خواست در این اتفاق میمون تغییری ایجاد کنم. دفعه اول انگار بدجور قاطی کرده بودم و از شانس بدم راننده اوضاعش حتی از من هم وخیم تر بود. من قبل از سوار شدن بهش گفته بودم که "زیر پل پیاده می شم"  اما شاید نشنیده بود و من هم  که عجله داشتم برایم طی کردن این مسیر طولانی  به هبچ وجه قابل قبول نبود. داشت کار به جاهای باریک می کشید که پیاده شدم و خیلی خودم را کنترل کردم که عصبانیتم موقع بستن در بروز نکند. پیاده روی اضافی غمش خوردنی بود اما رنج بی اهمیتی مسافر رو چه می کردم؟ پیاده که شدم  داشتم به این فکر می کردم که «چرا همه چیز برعکسه. کارمند برای ارباب رجوع اهمیتی قائل نیست ، فروشنده باب دل خودش کار می کنه نه دل مشتری و راننده ها هم که اینطور! انگار همه باید تو تاکسی مواظب باشن صدای زنگ موبایلشون روی اعصای آقای راننده نره و بعد هم هرجا آقا اراده کرد همون جا پیاده شن! »  برای چند لحظه ماشینها با سرعت ، به دو راهی رو پل- زیر پل می رسیدند و من توی وادی دیگری بودم.احتمالا شانس آوردم که وقتی داشتم خودم را به دیواره بتنی پل می رساندم ماشینی بهم نزد. این را روزهای بعد فهمیدم که از سرعت دیوانه وار آنها در ورودی پل مطلع شدم. تاکسی همینطور اوج گرفت و ریزتر و ریزتر شد. اما آن روز من  به سقوطی که بعد از این صعود در انتظار تاکسی بود فکر می کردم. وقتی که انگار به سلامت از عرض خیابان عبور کردم و به دیوار بتنی پل رسیدم یک آن خودم را در یک زندان تنها احساس کردم که دیواره سمت چپش داشت من را هل می داد و لحظه به لحظه جایم را تنگ تر می کرد و به نوعی یادآور کابوس قدیمی ام بود. هیچ کس نبود و من تنها بودم با غمی که احساس می کردم. ماشینها مثل موسیقی سرسام آوری به تناوب از بغل گوشم رد می شدند اما انگار بهشان عادت کرده بودم. دست راست خیابان هم مغازه ای نبود و از این اتفاق هم خوشحال بودم. همه چیز برای یک تنهایی کوتاه مدت آماده بود. داشتم به این فکر می کردم که گفتن «این مشکل شماست ، منو باید زیر پل پیاده کنین» یه هیچ وجه خوب نبود و شاید همین جمله باعث تنش بیشترشد. اصلا خودم هم نباید در درونم این رو فقط مشکل اون بدونم. آیا اگه مثلا از اول توافق کرده بودیم که قبل از پل پیاده شم و من نشنیده بودم و بعد از راننده خواسته بودم که منو زیر پل پیاده کنه و اون می گفت «مشکل خودته» من ناراحت نمی شدم؟ به نظرم گفتن این جمله یه جور فرار از پذیرفتن تبعات قضیه و گرفتن چهره  حق به جانب بود.  ولی خوب واقعا هم حق با من بود. اگه من مسافرم راننده باید ببینه من می خوام کجا پیاده شم حتی اگه توافق اولیه رو نشنیده باشه. اما به هر حال من نباید از این حق خود سوء استفاده می کردم و باید کمی هم به اون حق می دادم. از طرفی احساس می کردم اونجور که باید و شاید جوابش رو ندادم و حقش رو کف دستش نذاشتم از طرف دیگه در گیر این بودم که آیا اصلا حق با من بود؟ یا من فکر می کردم که حق با من بود؟ آیا اصلا میشه همیشه حق با ما باشه؟ اصلا ما می تونیم اینطوری قضاوت کنیم در مورد خودمون و دیگران؟ آیا اینها نسبی نیست؟ آیا همه این حرفا از دید من و نسبت به دیگران نیست؟ داشتم کم کم به نتایجی می رسیدم. از فکر کردن برای یک لحظه بیرون آمدم و دیدم هنوز طول دیوار بتنی را طی نکرده ام. خوشحال شدم که هنوز وقت دارم به افکارم سر وسامانی بدم و به یه نتایجی برسونم قبل از اینکه سوار تاکسی بعدی و اسیر اتفاقات جدیدی بشم. نا خواسته کمی قدمهایم را آهسته کردم و دوباره رشته افکارم را به دست گرفتم. احساس می کنم باید با دقت بیشتری کلمات رو انتخاب کرد و طوری حرف زد که آخر سر مجبور نشیم بگیم منظوری نداشتم یا منظورم این نبود. به هر حال همه چیز از رفتار ما معلوم میشه و بخش بزرگی از رفتار ما رو زبونمون ابراز می کنه. مگه می شه حرفی زد و بعد برای فرار از تبعاتش گفت منظوری نداشتم؟ اصلا مسئله بنیادی تر از این حرفهاس. ما ناتوان تر از اونیم که به این راحتی ها بتونیم در مورد خودمون و دیگران قضاوت کنیم. البته زندگی ما سراسر قضاوته. هر انتخابی بین خوب و بد ، زشت و زیبا و هر انتخابی بین انجام دادن یا ندادن کاری ، گفتن یا نگفتن حرفی یه نوع قضاوته با ملاکهای خودمون. اما ما که می دونیم همه اینها نسبیه و ما فکر می کنیم درست داریم انتخاب می کنیم پس چطور می تونیم اینقدر زود و شتابزده قضاوت کنیم؟ بهتر نیست تا اونجا که میشه عقب بندازیمش؟ بهتر نیست بیشتر روش فکر کنیم؟ . . . آره. بهتره بیشتر روش فکر کنیم. تاکسی بعدی جلوی پای من ترمز زد و من پریدم توی آن برای یک سفر درون شهری دیگر که به همین راحتی پر از ایده برای فکر کردن است و تصمیم گرفتم همیشه قبل از پل پیاده شوم تا لذت فکر کردن در زندان تنهایی با دیواره بتنی و موسیقی سینوسی و متناوب ماشینها را از دست ندهم.

 

پی نوشت : عکس نوشت را اولین بار در "پرسه در حوالی زندگی" مصطفی مستور و بعد از آن در وبلاگ "دسپینا" کشف کردم. فقط به قصد تجربه شروع کردم به عکس نوشت نوشتن و بد جور معتادش شدم. یادتون باشه تجربش نکنید.از ما گفتن

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه سوم دی 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

سليقه به مکتب نمی رفت! 

سليقه به مکتب نمی رفت!

 

 

از يک نياز ساده دانشجويي  و خوابگاهي سرچشمه گرفته بود. گر چه ريشه هايش را مي توان در فلسفه پيدا کرد اما صحبت از بحث و جدال نظري نبود. به پلوراليسم ارتباط داشت اما چندان نمي خواست در کليشه اسير شود. «مکتب سليقه» بيشتر يک جور دفاع از آزادي عقيده و بيان با نگاه به نتيجه بود. وقتي در محيط دانشگاه و خوابگاه  زندگي سليقه هاي فکري مختلف در کنار هم ناگزير مي شود بهترين فرصت است براي دفاع از زندگي اجتماعي و مذمت گوشه نشيني و بهترين مجال براي تمرين دموکراسي غير سياسي و ملکه کردن آن در ذهن ها. «مکتب سليقه» مي خواست  (و مي خواهد)  بگويد که «خود بودن» بهتر از «خوب بودن» است. اگر بحث را صرفا فلسفي کنيم و انتزاعي ، مي توان خيلي راحت اين جمله را در جهت عکس تصديق کرد و گفت بايد «خوب» بود نه «خود» . .همه دوست دارند و مي خواهند و آرزو دارند آنچه خوب است انجام دهند و آنچه تاييد شده است را دوست داشته باشند. اما با نگاه عملگرايانه و حتي فلسفي، خوب بودن  (به معني تنها راه درست زندگي) نه راه درستي است و نه ممکن! چرا که هنوز جواب قانع کننده اي به اين سئوال که "مرجع تشخيص خوب بودن و شناسايي راه درست چيست (کيست)؟" داده نشده است. (بله دين مرجع است اما کدام دين؟ با کدام برداشت؟) و از آن مهمتر فرار انسانها از همشکل شدن و همسان فکر کردن است. حرکت انسانها از زندگي راسي (گله اي ) به سوي زندگي رايي ، با «زندگي واحد» و «يکسان انديشيدن» و «يک جور دوست داشتن» در تضاد است. «مکتب سليقه» يک ترکيب من درآوردي و بي عقبه و نتيجه نيست. مکتب سليقه وقتي جدي تر مي شود که بدانيم چه سرمايه هايي ، چه تراوشات فکري و چه خلاقيتهايي در اين «زور زدن براي خوب بودن» از بين مي رود.

گرچه نقطه شروعش دقيقا معلوم نيست و در طي يک روند شکل گرفت اما تصور کنيد که شب در خوابگاه هستيد و کلي کلنجار رفته ايد تا خواب به چشمتان آمده و مي خواهيد بخوابيد يکي مي گويد لامپ را خاموش کن يکي مي گويد نه چراغ را خاموش کن آن يکي مي گويد نه برق را خاموش کن و نفر چهارم براي رهايي از هر گونه انتقاد مي گويد جريان برق را قطع کن يا کليد برق را در حالت خاموش قرار بده!! بله خنده دار است و هيچ کس فکر نمي کرد اين خاطره به نقطه اي براي جدي شدن مکتب سليقه تبديل شود. محيط دانشگاه موضوع آزاد انديشي  و لذت بردن هاي متفاوت را جدي مي کند. قضيه وقتي که توقعمان مثلا از هم اتاقي امان اين است که به سلائقمان احترام بگذارد به اوج مي رسد. سليقه ي فيلمي هر کس ، کتابهايي که مي خواند ، نوع تفريحي که انتخاب مي کند ، فعاليتهاي فوق برنامه اش و نوع نگاهش به درس يا به خانواده يا جامعه و خيلي چيزهاي ديگر که در مجموع مي توان سليقه ي فکري ناميد براي خودش قابل دفاع است و و قتي که آنرا به ديگران انتقال مي دهد بايد مواظب باشد که تحميل نکند. اينکه دم دماي کنکور فوق فوتبال برايت جدي تر شود را نمي تواني آنطور که براي خودت مهم است با اهميت جلوه دهي. نمي تواني سليقه علاقه مندان به مثلا فيلمهاي فارسي قبل و بعد از انقلاب را به مسخره بگيري . نمي تواني بگويي اين کتابهاي اوشو يا کتابهاي آنتوني رابينز دوزار نمي ارزد و ... هميشه سعي کردم در جمعهاي دوستانه و همفکرانه تفکيک بين مکتب سليقه و گفتگو را انجام دهم و تاکيد کنم که « لزوما بحث مترادف با جدل نيست» ، تا مکتب سليقه جلوي ديالوگ را نگيرد و باب بحث را نبندد.  البته نتيجه ي عملي مکتب سليقه اگر بدون آگاهي طرفدارش باشيم همين است که هر کس مي گويد «اين نظر من است» و لزومي نمي بيند که براي کسي توضيح بدهد که چرا و به چه دليل اين فيلم يا فلان کتاب را مي پسندد و به همين راحتي ما مي شويم جزيره هاي از هم دور افتاده! مکتب سليقه را بايد درک کنيم هم لزومش را هم فايده اش را و هم نحوه به کار بردنش که البته مثل دموکراسي نياز به تمرين دارد.

راستی سياوش به نظرت علاقه ي اخير ما به معرفي کتاب و فيلم به همين دليل نيست؟

 

 شرح عکس: گزارشگری انگلیسی در کتابی که در مورد مشاهداتش از ایران نوشته بود یکی از خصوصیات ایرانیان را اینگونه توصیف می کند: «وقتی سه ایرانی دور یک میز در مورد موضوعی حرف می زنند چهار عقیده مختلف ظهور می کند» 

نویسنده محمد خیرآبادی | جمعه سی ام آذر 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

چه نیازی است به علی؟ 

 

مقدمه پيشگفتار

هيچ وقت به اندازه امروز به ارزش دور بودن آگاه نبوده ام. هميشه فكر مي كردم بايد نزديك بود و از نزديك ديد و از نزديك لمس كرد تا اينكه قيصر رفت و من از رفتن كسي كه از نرديك نمي شناختمش و از دور دستي بر آتشش داشتم تلنگر بزرگي خوردم. احساس كردم كه چقدر دور بودن از او به سودم شده است. چقدر خوشحال بودم از اين كه بدون وارد شدن به دنياي شخصي كسي و بدون نزديكي فيزيكي و جغرافيايي با كسي توانسته بودم از وجودش چنين لذت و نفعي ببرم. چقدر شناختن با واسطه گاهي به سود آدم است  ، با واسطه كلمه.

 

پيشگفتار

در جشن شب چله چلچراغ در سال 85 وقتي براي اعطاي جايزه فرزانگي ، قيصر امين پور را فرا خواندند او به رسم هميشگي جايزه اش را تقديم كرد ، اين بار به كسي كه قيصر خود را يكي از ميليونها شاگرد با واسطه او مي دانست، كسي كه قيصر او را ازدور و با واسطه درك كرده بود ، با واسطه كلمه . قيصر هم دوست داشت او را از نزديك ببيند اما ميسر نشد و احتمالا او هم احساس مي كرد كه چه خوب شد كه ميسر نشد.

 

گفتار

هميشه سخن گفتن از شريعتي يكي از سهل و وممتنع ترين كارهاي زندگي ام بوده است. بايد مواظب باشم كه سرخ نشوم و لحن كلامم تند نشود. بايد مواظب باشم كه احساسي نشوم و قابل فهم ترحرف بزنم. بايد مواظب باشم كه انصاف را رعايت كنم و بايد مسئوليتها و تعهداتم را از ياد نبرم.نمي دانم چرا اينطوري مي شوم؟ داغ مي كنم ، احساس مي كنم از چيزي پرم كه دارد فوران مي كند و بعد حرفهايي مي زنم كه بعضي ها خوششان نمي آيد. يادم مي رود كه مصلحتي اين وسط هست كه بايد رعايت كرد. يادم مي رود كه ملاحظه بعضي ها را بكنم. يادم مي رود كه گاهي "هم اين طرف راداشتن و هم آن طرف را " به نفع تر است.

وقتي از چيزي حرف مي زنم نا خودآگاه خودش را در لابلاي پيچيدگيهاي ذهن ظاهر مي كند و كلمه بعدي و جمله بعدي و حرف بعدي را انگار او دارد از زبان من مي گويد. همه جا رد پايش را احساس مي كنم، وقتي به هر چه از دين و سياست و فرهنگ و هنر و جامعه و انسان و حتي اقتصاد مي انديشم سرشار از سئوالها و جوابهايي مي شوم كه از ذهن پرورش يافته در محيط او بر مي آيد. ذهني كه جستن "راه سوم " هاي بيشمار زندگي و كشف تضادهاي انساني و خود اگاهي نسبت به آنها را از او ياد گرفته است . از او كه ماهي به دست كسي نمي داد و معلم ماهيگيري بود. او كه مجبورمان كرد چشم بسته عاشقش نباشيم و آگاهانه دوستش بداريم. او كه هميشه باب نقد را باز گذاشت و هميشه از گفتن "آنچه مي گويم درست است و جز اين نيست " پرهيز داشت. او كه معلم تحقيق بود و دشمن تقلي و. او كه هنوز براي تعيين مرزهاي اسلام تحقيقي و تقليدي ، فرهنگ ايراني و اسلامي ، سوسياليسم و اومانيسم و .... راه دشواري دارد. هنوز هم وقتي "اسلام منهاي روحانيت" مطرح مي شود ذهن يكسو نگر و كوتاه پرواز عده اي آنرا دشمني با روحانيت و تلاش براي حذف آن تعبير مي كنند. چگونه مي شود شريعتي را خواند واز جايگاه عالمان ديني در انديشه او غافل شد؟ البته راست مي گويند كه شريعتي مخالف روحانيت بود اما مخالفت با روحانيت به اين معنا كه در اسلام روحاني و جسماني وجود ندارد و ارتباط با خدا هم در اسلام بر خلاف مسيحيت تحريف شده ، نياز به واسطه اي به اسم روحاني ندارد. هنوز هم وقتي از سوسياليسم اسلامي سخن به ميان مي آيد آتش بر چهره هاي مقدس مآب ظاهر مي شود كه  "اين التقاط است و مي خواهند اسلام را با ماركسيست به زور در يك تاقچه بنشانند".  و باز هم برخوردهاي سطحي و باز هم اين حافظه تاريخي ضعيف ما و باز هم اين قضاوتهاي شتابزده كه بايد مطمئن بود صاحبان آن ، تدريس ماركسيست در درسهاي اسلام شناسي را تبليغ ماركسيسم تلقي كرده اند و زحمت كمي تدبر در آنچه شنيده يا خوانده اند به خود نداده اند. آنجا كه شريعتي از قدرت مكتب اسلام در مواجهه با ماركسيست حتي اگر با تمام قوا به جنگ اسلام بيايد سخن مي گويد و آنجا كه از اوج اومانيسم و محوريت انسان در اسلام حتي بالاتر و برتر از آنچه اگزيستانسياليست ها مي گويند سخن مي گويد. آنجا كه شريعتي با درسهاي اسلام شناسي براي سالهاي سال مسلمانان متفكر را در برابر "بد دفاع كردن ازاسلام " توسط مقدس مآبان از يك سو و حمله هاي خودباختگان فرهنگي از سوي ديگر بيمه كرد و هنوز آنها كه از او آموختند " شك مي تواند مقدمه يقين باشد و مي توان تحقيق و سئوال كرد و ايمان هم داشت و چون وچرا كرد بدون آنكه منكر شد" پايه هاي اعتقادشان را در برابر اين حمله ها سست نديده اند.

اما "درد تا كجا دامنه دارد" وقتي كه هم متهم به ماركسيست بودن شوي و هم متهم به اگزيستانسياليست بودن وقتي كه اسلام شناسي را درس مي دهي ؟ هم شيعه غالي بنامندت و هم سني وهابي وقتي كه تشيع علوي و تشيع  صفوي را تفكيك مي كني؟ درد تا كجا دامنه دارد وقتي كه فراموشي بر جانهاشان سيطره دارد و يك چيز مي گويي ، يك چيز ديگر مي شنوند و جور ديگر مي فهمند؟ وقتي اين درد دامن ها مي گسترد خالق "كوير" تنهايي مي شوي كه تنهايي ها پر مي كند!

 

پسگفتار

هنوز راه دشواري در پيش است. هنوز آنها كه بايد و آنطور كه شايد اين "معلم ميليونها شاگرد با واسطه" را نشناخته اند. هنوز جاي تفكر در آنچه مي شنوند و جاي " ...يستمعون القول فيتبعون احسنه"  خالي است. هنوز طرح سئوال درست جاي دادن پاسخ نادرست را نگرفته است. هنوز كج فهمي ها و تلقي هاي نا صواب از "دموكراسي متعهد شده" ، "اقتصاد اسلامي " ، "فرهنگ و هويت ايراني اسلامي " ، "هنر متعهد" ،‌"تشيع علوي و تسنن محمدي" و ... وجود دارد و اصلاح نشده است.  هنوز كوششي براي پاسخ به " چه بايد كرد؟" صورت نگرفته است. با اين حال آيا هنوز جواب "چه نيازي است به علي؟" داده نشده است؟

 

پی نوشت:به سرم زد یک بار هم که شده بی مناسبت بنویسیم. از کلیشه ها فرار کنیم و از کسی یاد کنیم که بر حسب قاعده جو زدگی و فقط در سالگرد وفاتش به یادش نمی افتیم!

 

نویسنده محمد خیرآبادی | شنبه بیست و ششم آبان 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |