جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
آشتی با رییس در مباحث سینمایی در ایران معمولا صاحب اثر نقد میشود تا خود اثر، جدید ترین عکس العمل ها مربوط به" رییس" کیمیایی است، ستایش نامه های دوستداران و تکفیر نامه های مخالفان، تنها چیزی که این وسط به آن توجه نشده است، خود فیلم است. دربین فیلمهای کیمیایی گوزن ها را دوست دارم و با قیصر هیچ رابطه ای برقرار نکردم، از فیلمهای اخیر او هم شاید یکی دو سکانس را دوست داشته باشم و با حکم که از پایه مشکل دارم ولی تمام تلاشم را کردم که با کمترین پیش زمینه ذهنی به دیدار رییس بروم و نتیجه متنی شد که در "صفحه بعد" میخوانید. و اما بعد....: درباره پدیده کیمیایی مفصل تر باید صحبت کنیم، در پست بعدی به این موضوع میپردازیم. صفحه بعد کافه شرق "کافه مهر" "کافه شرق" ضمیمه پنج شنبه های روزنامه" شرق" است، اما برای خیلی ها فراتر از یک ضمیمه آخر هفته است. در" صفحه بعد" این سه نوشته درباره "کافه شرق" و هفته نامه "مهر" را میخوانید. -------------------------------------------------------- در کافه رندان چند سال پیش هفته نامه "مهر " تعطیل شد. چند سال قبل تر، این نشریه به سردبیری علی میرفتاح و در دوران ریاست محمد علی زم بر حوزه هنری منتشر شد.... ( از سیاوش پاکدامن) جشنواره نوشيدنی ها دور يک ميز هميشه دوست داشته ام آدمهاي دور و برم خودشان باشند،براي معرفي خودشان به سابقه خانوادگي و فضايل فک و فاميلشان رجوع نکنند... ( از محمد خیرآبادی) خوشی های ناپایدار نمي دانم چه حکمتيست که در اين چند ساله وقتي روزنامه يا مجله اي کاغذ سفيد خود را با با کاغذ بي کيفيت درجه 2 و 3 تعويض مي کند... ( از حمید دهقانی) -------------------------------------------------------- و اما بعد .... در پست بعدی درباره "رییس" حرف میزنیم. صفحه بعد گاه نوشته "لبه پریده عینک"
*** شبکه سه در سالهای اول تاسیسش برنامه ای شبیه دیدنیها پخش میکرد. تیتراژ آن این طور بود که دوربین از بین شاخه ها و شبکه های تارعنکبوت مانندی حرکت میکرد و رو به بالا میرفت ، بعد میفهمیدیم که اینها بافت های دست یک ماهیگیر است ،بعد دستهای ماهیگیر، خودش در قایق دیده میشد و همینطور دوربین دور میشد تا یکدفعه کره آبی زمین را میدیدیم، ما در فضا بودیم. *** در جاده فیروزکوه وقتی گردنه گدوک را به طرف پل سفید رد میکنید به پرتگاهی با ارتفاع بالای صد متر میرسید و بعد وارد یک تونل میشوید، چند دقیقه بعد وقتی دو تونل سری را رد میکنید خود را در پایین همان پرتگاه میبینید، بدون اینکه هیچ تصوری از تغییر ارتفاع در تونل داشته باشید. *** شاید لازم باشد هر چند وقت یک لب پریدگی عینک به ما یادآوری کند که به فضا برویم و از بالا به خودمان نگاه کنیم، چرا شاید؟ باید این کار را بکنیم، شاید تونلی که فکر میکردیم بالای پرتگاه است ، انتهایش به پایین پرتگاه ختم شود. و اما بعد.... در پست بعدی درباره مجله مرحوم "مهر" و "کافه شرق" صحبت میکنیم. راحت الحلقوم "راحت الحلقوم" وقتي صد سال تنهايي گارسيا مارکز رو شروع کردم مي خواستم يه نفس تا ته اش برم. وقت زيادي نداشتم.با خودم گفتم تو همين زمان کم تمومش مي کنم.اما نشون به اون نشون که بيشتر از يک هفته باهاش سروکله مي زدم.چند بار برگشتم از صفحه هاي قبل خوندم.چند بار هم به کل بي خيال شدم و يه کتاب ديگه دست گرفتم.کلاً کشش خوبي نداره،روان نيست و به درد روزهاي دپرس بودن نمي خوره. اصلاً چيز پيچيده اي نداره فقط حجم زياد اتفاقات و شخصيتها کمي ارتباط دادن اونها رو دچار مشکل مي کنه،همين! انگار مارکز عهد کرده بوده که هر چي به ذهنش رسيده و مي خواسته بگه رو توي همين رمان بنويسه! انگار آخرين رمان عمرش رو مي نوشته! از جنگ و انقلاب و دادگاههاي انقلاب و جنگ گفته تا اعتصاب کارگري و اصلاحات اساسي و انتخابات شهرداري و ورود تکنولوژي هاي جديدو….اما خدايي اش با خالي بنديهاش حال کردم. در وهله اول آدم فکر نمي کنه اين چيزهايي که ميگه اصلاً امکان نداره.خون آرکاديو مثل جوي راه ميفته از کوچه پس کوچه ها رد مي شه ميره پیش مادرش اورسولا،يا ازازدواجهاي فاميلي شون بچه با دم خوک در مياد، يا از جسد رمديوس خوشگل بوي عطر بلند مي شه يا …! تاريخ صد ساله دهکده ماکوندو که مثل يک جزيره تنها وسط دنيا پيداش شد و دوباره از کره خاکي محو شد پره از اين اتفاقت عجيب غريب:قاليچه پرنده،طاعون بي خوابي،باران گلهاي زرد و … همه به صورت عادي اتفاق ميفتند. يک باراني هم مياد که چهار سال و يازده ماه و دو روزطول ميکشه! صد سال تنهايي اون شاهکاري که من براي خوندنش عطش داشتم نبود. اگه شاهکار بودن به اينه که هر کي مياد دست خالي نره،بله صد سال تنهايي شاهکاره. اما به نظرم يه رمان شاهکار بايد کم حرف بزنه و تا ته يه نفس خورده(خونده) بشه.شاهکار بايد راحت الحلقوم باشه مثل ناتوردشت! ما نیستیم در فیلم " ما فرشته نیستیم" زمانی که دخترک به داخل رودخانه می افتد و زندانی –کشیشی که دنیرو نقشش را بازی میکند برای نجات او به داخل آب میپرد ، لحظه زیبایی شکل میگیرد، جایی که آنها در اعماق آب هستند و مجسمه چوبی مریم مقدس ناجی آنها میشود و آنها را به سطح آب می آورد. فیلمنامه نویس چقدر عالی از عناصر دینی مسیحیت استفاده کرده و بدون آنکه بخواهد با اغراق و به زور معجزات عجیب و غریب ( کاری که در سینمای ما معمول است) تحول شخصیت های فیلم را رقم بزند،یک لحظه ناب خلق میکند. هم پیام به ساده ترین شکل و به همه مخاطبان القا شد و هم درصد گل درشتی این فرایند به زیر سی درصد رسید. این فیلم به نظر من فیلم قدرتمندی نبود، نه در مسیر تحول شخصیتها و نه در سلسله وقایع، حتی "مارمولک" -که نسخه ایرانی آن است- در جاهایی از آن جلو می افتاد اما همین فیلم از فیلمهای ایرانی که ادعای ماورا و مذهبی بودن میکنند بسیار جلوتر است. فیلمسازان مذهبی ساز ما برای نشان دادن تحول شخصیتها یا آنها را به یک امامزاده میبرند یا باید یک شق القمر در مقابلشان اتفاق بیافتد و یا کسی با قمه جلوی تانک برود. فیلمنامه های ما کلا لنگ میزنند وای به روزی که قرار باشد پیام اخلاقی هم به آنها اضافه شود، فاجعه تکمیل میشود. اختتامیه
یکی مانده به آخر- همه چیز رو نباید گفت. همه چیز رو نباید نوشت. حرفهای نوشتنی و گفتنی خیلی زیادند. سینما عشق من نیست اما نیاز من هست. در مورد فرهنگ نمی شه همیشه حرف درست زد اما در مورد دغدغه ها باید همیشه حرف زد. سیاست کثیف نیست واقعیت تلخی است که .....بگذریم! سوم- ما یعنی من و سیاوش یک روح در دو بدن نیستیم. اختلافهایی داریم که برطرف کردنشون خیلی سخته. اما شباهتها و تفاهمهایی هم داریم که صرفنظر کردن از اونها خیلی سخت تره. دوم- سیاوش سعی می کنه که به طور منظم به روز کنه اما من سعی نمی کنم چون.....دلیلی ندارم نمی تونم «همیشه» باشم من«گاه»ی هستم. حالا شاید این حضور گاهگاهی از همیشه بودن بیشتر باشه که برای اون هم دلیلی وجود نداره.داره؟ اول-شروع همیشه با شک و تردید همراهه.تردید در مورد اینکه شروع کنم یا نه.بپرم وسط یا نه؟ اما وقتی پریدی دیگه تمومه. این وسط اگه یکی باشه که تو رو هل بده کمتر به شک و تردید فکر می کنی. اما شک و تردید کمرنگ هم نمی شه چون از این به بعد باید «حضور» داشته باشی. حضور؟ چقدر آشناست!
نویسنده محمد خیرآبادی | سه شنبه نوزدهم تیر 1386 | + | موضوع: |
افتتاحیه اول - بالاخره بعد از چندین ماه کامنت گردی این دکان را راه انداختم، در این جا قرار است که در درجه اول درباره سینما و بعد هر جا که موردی پیش آمد درباره هنرهای دیگر و یا موضوعات اجتماعی صحبت کنم. دوم - مطالب من و محمد نه لزوما موافق و نه لزوما مخالف هم است، ممکن است در یک مطلبی به هم نان قرض بدهیم و نوشابه برای هم باز کنیم و در پست بعدی حسابی از خجالت هم دربیاییم. سوم - هر چند پست در میان هم سعی میکنیم کتاب، نشریه و هر مطلب دیدنی یا شنیدنی که خوانده یا دیده یا شنیده ایم و خیلی به دلمان چسبید را معرفی کنیم. چهارم - در انتهای هر پست سعی میکنم مطلب پست بعدی را هم لو بدهم تا خوانندگان بیشمار !! اینجا برای دفعه بعد آمادگی لازم برای گذاشتن کامنت و جرو بحث را داشته باشند. پنجم – سعی میکنم که در فواصل منظم زمانی – مثلا هر روز در میان- اینجا را به روز کنیم. نویسنده سیاوش پاکدامن | سه شنبه نوزدهم تیر 1386 | + | موضوع: |
|
|