جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
سليقه به مکتب نمی رفت!
سليقه به مکتب نمی رفت!
از يک نياز ساده دانشجويي و خوابگاهي سرچشمه گرفته بود. گر چه ريشه هايش را مي توان در فلسفه پيدا کرد اما صحبت از بحث و جدال نظري نبود. به پلوراليسم ارتباط داشت اما چندان نمي خواست در کليشه اسير شود. «مکتب سليقه» بيشتر يک جور دفاع از آزادي عقيده و بيان با نگاه به نتيجه بود. وقتي در محيط دانشگاه و خوابگاه زندگي سليقه هاي فکري مختلف در کنار هم ناگزير مي شود بهترين فرصت است براي دفاع از زندگي اجتماعي و مذمت گوشه نشيني و بهترين مجال براي تمرين دموکراسي غير سياسي و ملکه کردن آن در ذهن ها. «مکتب سليقه» مي خواست (و مي خواهد) بگويد که «خود بودن» بهتر از «خوب بودن» است. اگر بحث را صرفا فلسفي کنيم و انتزاعي ، مي توان خيلي راحت اين جمله را در جهت عکس تصديق کرد و گفت بايد «خوب» بود نه «خود» . .همه دوست دارند و مي خواهند و آرزو دارند آنچه خوب است انجام دهند و آنچه تاييد شده است را دوست داشته باشند. اما با نگاه عملگرايانه و حتي فلسفي، خوب بودن (به معني تنها راه درست زندگي) نه راه درستي است و نه ممکن! چرا که هنوز جواب قانع کننده اي به اين سئوال که "مرجع تشخيص خوب بودن و شناسايي راه درست چيست (کيست)؟" داده نشده است. (بله دين مرجع است اما کدام دين؟ با کدام برداشت؟) و از آن مهمتر فرار انسانها از همشکل شدن و همسان فکر کردن است. حرکت انسانها از زندگي راسي (گله اي ) به سوي زندگي رايي ، با «زندگي واحد» و «يکسان انديشيدن» و «يک جور دوست داشتن» در تضاد است. «مکتب سليقه» يک ترکيب من درآوردي و بي عقبه و نتيجه نيست. مکتب سليقه وقتي جدي تر مي شود که بدانيم چه سرمايه هايي ، چه تراوشات فکري و چه خلاقيتهايي در اين «زور زدن براي خوب بودن» از بين مي رود. گرچه نقطه شروعش دقيقا معلوم نيست و در طي يک روند شکل گرفت اما تصور کنيد که شب در خوابگاه هستيد و کلي کلنجار رفته ايد تا خواب به چشمتان آمده و مي خواهيد بخوابيد يکي مي گويد لامپ را خاموش کن يکي مي گويد نه چراغ را خاموش کن آن يکي مي گويد نه برق را خاموش کن و نفر چهارم براي رهايي از هر گونه انتقاد مي گويد جريان برق را قطع کن يا کليد برق را در حالت خاموش قرار بده!! بله خنده دار است و هيچ کس فکر نمي کرد اين خاطره به نقطه اي براي جدي شدن مکتب سليقه تبديل شود. محيط دانشگاه موضوع آزاد انديشي و لذت بردن هاي متفاوت را جدي مي کند. قضيه وقتي که توقعمان مثلا از هم اتاقي امان اين است که به سلائقمان احترام بگذارد به اوج مي رسد. سليقه ي فيلمي هر کس ، کتابهايي که مي خواند ، نوع تفريحي که انتخاب مي کند ، فعاليتهاي فوق برنامه اش و نوع نگاهش به درس يا به خانواده يا جامعه و خيلي چيزهاي ديگر که در مجموع مي توان سليقه ي فکري ناميد براي خودش قابل دفاع است و و قتي که آنرا به ديگران انتقال مي دهد بايد مواظب باشد که تحميل نکند. اينکه دم دماي کنکور فوق فوتبال برايت جدي تر شود را نمي تواني آنطور که براي خودت مهم است با اهميت جلوه دهي. نمي تواني سليقه علاقه مندان به مثلا فيلمهاي فارسي قبل و بعد از انقلاب را به مسخره بگيري . نمي تواني بگويي اين کتابهاي اوشو يا کتابهاي آنتوني رابينز دوزار نمي ارزد و ... هميشه سعي کردم در جمعهاي دوستانه و همفکرانه تفکيک بين مکتب سليقه و گفتگو را انجام دهم و تاکيد کنم که « لزوما بحث مترادف با جدل نيست» ، تا مکتب سليقه جلوي ديالوگ را نگيرد و باب بحث را نبندد. البته نتيجه ي عملي مکتب سليقه اگر بدون آگاهي طرفدارش باشيم همين است که هر کس مي گويد «اين نظر من است» و لزومي نمي بيند که براي کسي توضيح بدهد که چرا و به چه دليل اين فيلم يا فلان کتاب را مي پسندد و به همين راحتي ما مي شويم جزيره هاي از هم دور افتاده! مکتب سليقه را بايد درک کنيم هم لزومش را هم فايده اش را و هم نحوه به کار بردنش که البته مثل دموکراسي نياز به تمرين دارد. راستی سياوش به نظرت علاقه ي اخير ما به معرفي کتاب و فيلم به همين دليل نيست؟ شرح عکس: گزارشگری انگلیسی در کتابی که در مورد مشاهداتش از ایران نوشته بود یکی از خصوصیات ایرانیان را اینگونه توصیف می کند: «وقتی سه ایرانی دور یک میز در مورد موضوعی حرف می زنند چهار عقیده مختلف ظهور می کند» |
|