تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه

گشتی در فرهنگ و هنر


تحلیل خودمانی خودمان+سندرمِ پاییزیِ حاد و زمستان! 

                

 

تحلیل خودمانی خودمان!     +     سندرمِ پاییزیِ حاد و زمستان!

 

کمی دیر است اما بالاخره گفتنش همچنان خالی از لطف نیست که عنوان ویلاگ ما (نه آدرس اون) از یک بیتی که همینجوری در شرایطی خاص توی ذهنم جرقه زد (البته با پالایشی که سیاوش روش انجام داد !) گرفته شده :

من مانده ام میان همیشه میان گاه      گاهی خسوف وفا گاه نور ماه

و قراربود براساس این عنوان همانطور که قبلا ( فکر کنم در افتتاحیه ) هم گفتیم  من ، «گاه» باشم و سیاوش «همیشه»! خوب درسته که قبلا در گفتگوهایمان من بیشتر از وبلاگ حرف می زدم و سیاوش مقاومت می کرد ولی پیشنهاد تاسیس وبلاگ دو نفره کار سیاوش بود و اصرار اون من رو متقاعد کرد و همون اول بهش گفتم که من آدم دنگی هستم و هر وقت حسش بیاد پایه می شم و اون قبول کرد و این طوری من نقش «گاه» رو به عهده گرفتم اما شاید سیاوش پیش بینی می کرد که من بیشترشنا می کنم (نگفتم غرق می شم) و اون می تونه در ساحل بشینه و شنا کردن من رو ببینه!

جند وقتیه که سیاوش نمی نویسه  و انگار بیشتر فیلم می بینه و فیلمها کمتر حرفی برای گفتن دارند یا شاید هم . . .  اصلا من کاری به دلیلش ندارم چون مطمئنا نمی تونم پیداش کنم. احتمالا به این دلیل که من اگه حس هیچ کاری نداشته باشم می نویسم و همیشه نوشتن هست شاید بقیه چیزها نباشند اما سیاوش حساسیت بیشتری داره در مورد اینکه حتما حرفی داشته باشه یا حتما حس خوبی داشته باشه تا بنویسه. تابلوست که این پست سیاوش رو تحریک می کنه که برای از بین بردن تصورات اشتباه من که حالا به ذهن بقیه بچه ها هم رسوخ کرده چیزی بنویسه. اما اصلا علت نوشتن این پست این نبوده و نیست.من نمی خوام انگشت اتهام رو به سوی سیاوش نشانه برم. قصد من بیشتر این بوده که شاید دلیلی بیارم برای اینکه چرا بیشتر من نوشتم اما این هم نبوده چون دلیل نمی خواد و شرط اول ما این بوده که لزوما نباید به تعداد هم بنویسیم و به تعداد هم نوشتن عدالت نیست بلکه توزیع یکسان کوپنی است! سیاوش همیشه حرف برای گفتن داره (این رو ملاقاتهای ما در سطح خیابانهای شهر وقتی که حواسمون نیست و از یک خیابون برای بار چندم رد می شیم اثبات کرده) و مطمئنا دلیل دیر نوشتنش نداشتن حرف نیست. لا مسب انگ دپرس بودن هم نمی شه بهش زد. حسش نیست دیگه چیکارش دارید!

اما در ادامه این حرفهای صادقانه چند وقتی است که دارم به این فکر می کنم که تا حالا ما در وبلاگمون به کلی سلیقه شخصی و دو نفره خودمون رو لو دادیم و از اون چیزهایی که می خواستیم نوشتیم و البته هنوز ناگفته ها بسیار بیشترند. اما منظورم اینه که نوشتن دو نفره  از کافه شرق و همشهری جوان و احمق های دوست داشتنی و خانه سیاه است و ... و همچنین مطالب من در مورد قیصر و شریعتی و مکتب سلیقه تا حدودی من رو راضی کرده اما هنوز یه چیز مونده که منو هی قلقلک میده و چند بار رفتم که بنویسم اما به خودم گفتم «عقیده خودتو تحمیل نکن پسر!» و اون هم موضوع شجریان بود. حالا شاید سیاوش بعد از اینکه من رو در «مکتب سلیقه» تنها گذاشت  اینجا به دادم برسه اما مهم اینه که من خودم هنوز قانع نشدم که بنویسم از بس موسیقی سلیقه ایه! 

 

                                                                                          محمد خیرآبادی

عکس از آرشیو روزنامه شرق

 

 

 

 

 

فکر نمیکردم اینقدر طول بکشد. حد اقل سه ماه آزگار شده است که خبری از خودم ندارم.یعنی وقتی به دانشگاه برگشتم، انگار رشته پاره شد، بیخود و بی جهت. ربطی هم به شادی و دپرسی و شلوغی سر و پایان نامه و هیچ کوفت دیگری نیز ندارد. هیچ بهانه ای وجود ندارد و من در دادگاه خودم محکوم شدم. این شاید برگردد به خودم که برای رفتن هزار بار پا شل میکنم ولی برای ایستادن، فاصله تصمیم تا عملم به صفر میرسد مثل فارست گامپ که یکدفعه ایستاد.البته یک تفاوتی بین ما هست، او خسته شده بود ولی من حتی خسته هم نشدم. من تازه شروع شدم و هنوز نو تر از این حرفها هستم که از کار بیفتم ( این تعریف از خودم نیست، نو بودن هیچ رابطه مستقیمی با خوب بودن ندارد). فقط انرژی فعالسازی ام خیلی بالاست ( درباره کالیبر هم میتوان صحبت کرد). پس فعلا این دم را غنیمت میشمارم و حالا که آمدم سعی میکنم که نروم. این برایم خیلی مهم است که حالا که هستم، " باشم" .  پس بهتر است که این سندرم پاییزی را کنار بگذارم و به زمستان عشق بورزم.

 

داشتم پیامهای کوتاهم (SMS) را پاک میکردم که در صندوق ورودی به این سه پیام از محمد رسیدم.

 

1 ساعت 22:32 ، 18 تیر 86

ما مردیم و نتونستیم از این بخش تعیین اسم خلاص شیم.از اون شب تعیین اسم تیم، با شبیر و نوریخواه تا "حضور" و حالا هم...! سرور که اهمیتی نداره.میتونیم از ه.جوان هم کمک بگیریم.در ضمن حتما بلاگفا یه چیزی داره که...اینجا زیاد کرم متفاوت بودن ندارم!...

 

2 ساعت 22:49 همان روز

اصلا "ساما" دیگه جای کار نداشت،ولی من هنوز به دموکراسی اعتقاد دارم و کار خودمو میکنم.اسم پیشنهادی اول: " میان همیشه و گاه" بر اساس این بیت جدید السرود:" من مانده ام میان همیشه میان گاه/ گاهی کسوف وفا،گاه نور ماه"(کلا ربطی به شعر نداره چون قراره همیشه ،گاهی توش بنویسم) پیشنهاد دوم: " بساط جمع نشدنی"، هویجوری.

 

3 ساعت 22:59 همان شب

"گاه نوشته ها" یا "گاهینامه ها" یا "دلبخواهی

 

                                                                                          سیاوش پاکدامن

 

توضیح: اینکه من چه پاسخهایی به پیامهای فوق دادم ،خودم هم خبر ندارم.

 

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه هفدهم دی 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |

پل 

 

همیشه

 

پلها باید باشند خرابشان نکنید

 

همیشه قبل از همین پل می ایستاد- تاکسی را می گویم- و من باید تا زیر پل پیاده می رفتم تا به تاکسی بعدی برسم. من هم بعد از اعتراضی که بار اول کردم و ثمری نداشت ،  دیگر نه حال اعتراض داشتم و نه دلم می خواست در این اتفاق میمون تغییری ایجاد کنم. دفعه اول انگار بدجور قاطی کرده بودم و از شانس بدم راننده اوضاعش حتی از من هم وخیم تر بود. من قبل از سوار شدن بهش گفته بودم که "زیر پل پیاده می شم"  اما شاید نشنیده بود و من هم  که عجله داشتم برایم طی کردن این مسیر طولانی  به هبچ وجه قابل قبول نبود. داشت کار به جاهای باریک می کشید که پیاده شدم و خیلی خودم را کنترل کردم که عصبانیتم موقع بستن در بروز نکند. پیاده روی اضافی غمش خوردنی بود اما رنج بی اهمیتی مسافر رو چه می کردم؟ پیاده که شدم  داشتم به این فکر می کردم که «چرا همه چیز برعکسه. کارمند برای ارباب رجوع اهمیتی قائل نیست ، فروشنده باب دل خودش کار می کنه نه دل مشتری و راننده ها هم که اینطور! انگار همه باید تو تاکسی مواظب باشن صدای زنگ موبایلشون روی اعصای آقای راننده نره و بعد هم هرجا آقا اراده کرد همون جا پیاده شن! »  برای چند لحظه ماشینها با سرعت ، به دو راهی رو پل- زیر پل می رسیدند و من توی وادی دیگری بودم.احتمالا شانس آوردم که وقتی داشتم خودم را به دیواره بتنی پل می رساندم ماشینی بهم نزد. این را روزهای بعد فهمیدم که از سرعت دیوانه وار آنها در ورودی پل مطلع شدم. تاکسی همینطور اوج گرفت و ریزتر و ریزتر شد. اما آن روز من  به سقوطی که بعد از این صعود در انتظار تاکسی بود فکر می کردم. وقتی که انگار به سلامت از عرض خیابان عبور کردم و به دیوار بتنی پل رسیدم یک آن خودم را در یک زندان تنها احساس کردم که دیواره سمت چپش داشت من را هل می داد و لحظه به لحظه جایم را تنگ تر می کرد و به نوعی یادآور کابوس قدیمی ام بود. هیچ کس نبود و من تنها بودم با غمی که احساس می کردم. ماشینها مثل موسیقی سرسام آوری به تناوب از بغل گوشم رد می شدند اما انگار بهشان عادت کرده بودم. دست راست خیابان هم مغازه ای نبود و از این اتفاق هم خوشحال بودم. همه چیز برای یک تنهایی کوتاه مدت آماده بود. داشتم به این فکر می کردم که گفتن «این مشکل شماست ، منو باید زیر پل پیاده کنین» یه هیچ وجه خوب نبود و شاید همین جمله باعث تنش بیشترشد. اصلا خودم هم نباید در درونم این رو فقط مشکل اون بدونم. آیا اگه مثلا از اول توافق کرده بودیم که قبل از پل پیاده شم و من نشنیده بودم و بعد از راننده خواسته بودم که منو زیر پل پیاده کنه و اون می گفت «مشکل خودته» من ناراحت نمی شدم؟ به نظرم گفتن این جمله یه جور فرار از پذیرفتن تبعات قضیه و گرفتن چهره  حق به جانب بود.  ولی خوب واقعا هم حق با من بود. اگه من مسافرم راننده باید ببینه من می خوام کجا پیاده شم حتی اگه توافق اولیه رو نشنیده باشه. اما به هر حال من نباید از این حق خود سوء استفاده می کردم و باید کمی هم به اون حق می دادم. از طرفی احساس می کردم اونجور که باید و شاید جوابش رو ندادم و حقش رو کف دستش نذاشتم از طرف دیگه در گیر این بودم که آیا اصلا حق با من بود؟ یا من فکر می کردم که حق با من بود؟ آیا اصلا میشه همیشه حق با ما باشه؟ اصلا ما می تونیم اینطوری قضاوت کنیم در مورد خودمون و دیگران؟ آیا اینها نسبی نیست؟ آیا همه این حرفا از دید من و نسبت به دیگران نیست؟ داشتم کم کم به نتایجی می رسیدم. از فکر کردن برای یک لحظه بیرون آمدم و دیدم هنوز طول دیوار بتنی را طی نکرده ام. خوشحال شدم که هنوز وقت دارم به افکارم سر وسامانی بدم و به یه نتایجی برسونم قبل از اینکه سوار تاکسی بعدی و اسیر اتفاقات جدیدی بشم. نا خواسته کمی قدمهایم را آهسته کردم و دوباره رشته افکارم را به دست گرفتم. احساس می کنم باید با دقت بیشتری کلمات رو انتخاب کرد و طوری حرف زد که آخر سر مجبور نشیم بگیم منظوری نداشتم یا منظورم این نبود. به هر حال همه چیز از رفتار ما معلوم میشه و بخش بزرگی از رفتار ما رو زبونمون ابراز می کنه. مگه می شه حرفی زد و بعد برای فرار از تبعاتش گفت منظوری نداشتم؟ اصلا مسئله بنیادی تر از این حرفهاس. ما ناتوان تر از اونیم که به این راحتی ها بتونیم در مورد خودمون و دیگران قضاوت کنیم. البته زندگی ما سراسر قضاوته. هر انتخابی بین خوب و بد ، زشت و زیبا و هر انتخابی بین انجام دادن یا ندادن کاری ، گفتن یا نگفتن حرفی یه نوع قضاوته با ملاکهای خودمون. اما ما که می دونیم همه اینها نسبیه و ما فکر می کنیم درست داریم انتخاب می کنیم پس چطور می تونیم اینقدر زود و شتابزده قضاوت کنیم؟ بهتر نیست تا اونجا که میشه عقب بندازیمش؟ بهتر نیست بیشتر روش فکر کنیم؟ . . . آره. بهتره بیشتر روش فکر کنیم. تاکسی بعدی جلوی پای من ترمز زد و من پریدم توی آن برای یک سفر درون شهری دیگر که به همین راحتی پر از ایده برای فکر کردن است و تصمیم گرفتم همیشه قبل از پل پیاده شوم تا لذت فکر کردن در زندان تنهایی با دیواره بتنی و موسیقی سینوسی و متناوب ماشینها را از دست ندهم.

 

پی نوشت : عکس نوشت را اولین بار در "پرسه در حوالی زندگی" مصطفی مستور و بعد از آن در وبلاگ "دسپینا" کشف کردم. فقط به قصد تجربه شروع کردم به عکس نوشت نوشتن و بد جور معتادش شدم. یادتون باشه تجربش نکنید.از ما گفتن

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه سوم دی 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |