جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
بریم؟
بریم؟ همین که نشستم غرق افکارم شدم. مدتها بود دنبال یه همچین جایی می گشتم که بشینم و سکوت فضا منو بگیره و کمی از منظره لذت ببرم و بیشتر از اون فکر کنم. بدون اینکه چیزی بخونم یا بنویسم. بدون اینکه نگران وقت باشم و یکی هی غر بزنه: بریم دیگه! ماهی ها از رو سر و کول هم بالا پایین بپرند و من یه لحظه افکارم قطع بشه اما دوباره جمع و جورشون کنم و ادامه بدم. بدون اینکه بساط بچینم و میوه پوست کنم و قلیونی چاق کنم و تخمه ای بشکنم و عکسی بگیرم از دار و درخت و واسه این و اون جک تعریف کنم و ... چه میدونم؟ همه این کارهای تکراری یک تفریح بچه مثبتی در دل طبیعت دیگه! چند دفعه ای که رشته افکارم قطع شد فهمیدم که نگام می کنه ، بعضی وقتا نگاش رو می دزده و مثلا خودش رو به دیدن طبیعت علاقه مند نشون می ده. نمی خواستم به این فکر کنم که چرا پایه من شده واسه این تفریحی که هیچکی تو دنیا ازش لذت نمی بره؟ نمی خواستم دنبال جواب این سئوال بگردم که اون از این تفریح در دل طبیعت چی نصیبش می شه که حاضر شده خستگی و یکنواختی و کسل کنندگی این کار رو تحمل کنه. به کار خودم مشغول شدم.نمی دونم چند ساعت شد. گفتم: بریم؟ گفت: بریم. و آمدیم. 4 ماه و 3 هفته و 2 روز "تیر خلاص " نگاهی به فیلم " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " فون تریه و دوستش وینتربرگ احتمالا به این نتیجه رسیدند که دگما 95 گاهی به جای اینکه آنها را از قید و بندها رها کند، خود قید و بندی است که دست آنها را در داستانگویی میبندد که بعد از چند سال عقایدشان را تعدیل کردند. و حالا کریستین مانگیو کارگردان رومانیایی با فیلمش " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " تیر خلاص را به پیکر نحیف و کم رمق دگما میزند و نشان میدهد که زیادهروی در چیزهای خوب هم، میتواند نتایج بدی به همراه داشته باشد. داستان فیلم در یک خط خلاصه میشود، وقایع نگاری لحظه به لحظه از یک سقط جنین. اما تکلیف بیننده مشخص نیست که باید به دنبال چه چیزی بگردد. آیا باید همین یک خط را دنبال کند یا توجهش روی شخصیت اصلی و کنشها و واکنشهای او در مقابل حوادثی که برایش پیش میآید (در حالی که این دوست اوست که دارد جنینش را سقط میکند.) متمرکز کند؟ چرا فیلم در سال 1987اتفاق میافتد؟ آیا اشاره به آن به این دلیل است که امروزه دیگر سقط جنین در رومانی غیر قانونی نیست و این تاریخ فقط بستری برای رخداد داستان است، یا اینکه اشارهای به اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روز رومانی دارد؟ اگر دومی درست باشد – که ورایتی با اشاره به رژیم چائوشسکو در آن سالها، کفه را به آن سمت سنگین تر کردهاست – چرا شواهد و نمونههایی از شرایط آن دوران برای بیننده نا آشنا داده نمیشود تا مثلا اهمیت احتمالی همراه داشتن کارت شناسایی، یا صفهای طویل مردم برای نیازهای روزمرهشان برای او معنای متفاوتی ایجاد کنند؟ چرا این دو جوان به این شدت مخفیکاری میکنند؟ آیا این کار فقط دلایل قانونی دارد یا محیط خانوادگی آنها هم این اتفاق را بر نمیتابد؟ فیلم شاید برای یک رومانیایی اشارات زیادی داشته باشد و خاطرات زیادی را برایش زنده کند ولی برای بیننده خارجی، چه ابزاری برای راهنمایی دارد؟ امروزه کارگردانان بسیاری تلاش میکنند که فیلمهایشان هر چه بیشتر به فیلمهای مستند نزدیک شوند. اما فیلمهایی از این دست وقتی موفق هستند که بتوانند قواعد داستانگویی را در عین واقعگرایی رعایت کنند . در حالی که در فیلم "4 ماه و .... " آنقدر در تلاش برای واقعگرایی اغراق شده است که هرگونه ارتباط تماشاگر با اثر بریده میشود و عملا سرنوشت شخصیتهای فیلم برای او بیاهمیت میشود. حرکات تند دوربین و پلان – سکانس های طولانی که هیچ حسی خاصی را القا نمیکنند، همه چیز حتی حرکات هم در نهایت سردی و کسل کنندگی انجام میشوند. مثلا در صحنهای که اوتیلیا برای خلاصی از جنین مرده در کوچه پس کوچههای تاریک میگردد، فیلمبرداری نه تنها کمکی برای القای حس او نمیکند بلکه بازی خوب اناماریا مارینکا را هم خراب میکند. مهم نیست که فیلم فضای سردی را تصویر میکند یا گرم، مهم این است که بدنه فیلم به مثابه ظرف باید گرم باشد تا بتواند با تماشاگر ارتباط برقرار کند. چه بسیار فیلمهایی که فضای سرد و خفقان آوری را به تصویر میکشند یا داستانی تاریک را روایت میکنند – مانند سه گانه انتقام چون ووک پارک – اما حرف خود را بهگونه ای میزنند که مخاطب را تا آخرین لحظه به همراه فیلم پیش میآورد. مهمترین صحنه فیلم – به نظر من – وقتی است که ..... به دوستپسرش میگوید که او هم احتمالا حامله است. اینجا است که یکی از دلایل اصلی تلاشهای او و فداکاریاش را میفهمیم، او خودش ممکن است نفر بعدی باشد. اما این نکته مهم آنقدر دیر رو میشود که دیگر بیننده از قطار فیلم پیاده شده است و دور شدنش را در غروب تماشا میکند. کلاه مردان کوچه
کلاه مردان کوچه باز بی هوا رفتم لب پنجره و نگاهی به کوچه انداختم. باز هم ترسیدم و باز هم به سایه ترسناک مردی که همیشه از کوچه ما می گذشت نگاه کردم. فکر کردم قطعاً کسی که چنین سایه غول پیکر و وحشت زایی داشته باشد را از نزدیک هم نمی شود دید و چه آدم ترسناکی باید باشد . مخصوصا آن کلاه مافیایی اش که خیلی شبیه کلاه پدرها بود ولی با این تفاوت که وقتی آن مرد عابر به سر می گذاشت آدم را به یاد آدمهای مرموز و دار و دسته مافیایی ها و کشت و کشتارشان می انداخت اما روی سر پدر من آنقدر شیک بود که همه دوستش داشتند. کار همیشگی ام بود. مثل فیلمهای سینمایی ژانر وحشت که لا اقل از لای انگشتان و یواشکی باید دید ، نمی شد بی خیالش شد. هر وقت هم که بی هوا می آمدم لب پنجره آنجا بود. مرد عابر با آن کلاه -که خیلی شبیه کلاه پدر بود- و سایه وحشتناکش حتی در خواب هم ولم نمی کرد . کابوسش را می دیدم که اول با آن دستان زمخت کلاه از سر بر می داشت و به سویم می آمد تا احتمالا خفه ام کند. اما خوشبختانه همیشه کابوس تا همینجا ادامه داشت و از شدت ترس از خواب می پریدم. «مرد کلاه به سر» سرعتش را کم کرد ، سایه اش هم همینطور. یکدفعه ایستاد ، سایه اش هم همینطور. چرخش کلاهش را روی زمین دیدم. مرد برگشت و سرش را به سمت بالا چرخاند. ترس برم داشت نه از اینکه خفه ام کند چون دستش بهم نمی رسید. ترسیدم از اینکه مرا ببیند و در خواب تلافی اش را سرم در بیاورد. اما نتوانستم عکس العملی انجام بدهم. صدای مرد بلند شد : «خداحافظ عزیزم ، به مادرت بگو ممکنه یه کم دیر برگردم». توضیح: تعریف هر کس شاید از عکس نوشت فرق کند اما از نظر من عکس نوشت ، نوشته ای است از روی عکس ، همین و بس. |
|