جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
حالا به سکوت گوش میکنیم!
حالا به سکوت گوش میکنیم!
* صبح، دکه روزنامه فروشی: به به، ماهنامه گل آقا و بچهها گلآقا هم که آمد. چرا رویش نوشته شماره آخر؟! نمیگن مردم به اشتباه بیافتن؟! * ظهر، روی فرش ولو شده است: ماهنامه گلآقا پس از هفده سال (196 شماره) و هفتهنامه بچهها...گلآقا در آستانه ده سالگي (385 شماره) انتشار، ديگر منتشر نميشوند. ظاهرا واقعیت دارد و این ماییم که به اشتباه افتادهایم. به همین راحتی انتشار تنها نشریات جدی طنز ! ایران متوقف میشود. چه باید گفت جز تبریک به تمام مسئولان فرهنگی کشور که تلاشهای سترگشان دارد ثمر میدهد. حالا یک قدم به جامعه چند صدایی نزدیک شدهایم. جامعهای شامل صدای من و پژواکش که در دامنه بیدرخت کوه میپیچد. امیدوارم قبل از اینکه باران، سیلی بنیان کن به را بیندازد، درختها را دوباره بکارند. 4 ماه و 3 هفته و 2 روز "تیر خلاص " نگاهی به فیلم " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " فون تریه و دوستش وینتربرگ احتمالا به این نتیجه رسیدند که دگما 95 گاهی به جای اینکه آنها را از قید و بندها رها کند، خود قید و بندی است که دست آنها را در داستانگویی میبندد که بعد از چند سال عقایدشان را تعدیل کردند. و حالا کریستین مانگیو کارگردان رومانیایی با فیلمش " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " تیر خلاص را به پیکر نحیف و کم رمق دگما میزند و نشان میدهد که زیادهروی در چیزهای خوب هم، میتواند نتایج بدی به همراه داشته باشد. داستان فیلم در یک خط خلاصه میشود، وقایع نگاری لحظه به لحظه از یک سقط جنین. اما تکلیف بیننده مشخص نیست که باید به دنبال چه چیزی بگردد. آیا باید همین یک خط را دنبال کند یا توجهش روی شخصیت اصلی و کنشها و واکنشهای او در مقابل حوادثی که برایش پیش میآید (در حالی که این دوست اوست که دارد جنینش را سقط میکند.) متمرکز کند؟ چرا فیلم در سال 1987اتفاق میافتد؟ آیا اشاره به آن به این دلیل است که امروزه دیگر سقط جنین در رومانی غیر قانونی نیست و این تاریخ فقط بستری برای رخداد داستان است، یا اینکه اشارهای به اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روز رومانی دارد؟ اگر دومی درست باشد – که ورایتی با اشاره به رژیم چائوشسکو در آن سالها، کفه را به آن سمت سنگین تر کردهاست – چرا شواهد و نمونههایی از شرایط آن دوران برای بیننده نا آشنا داده نمیشود تا مثلا اهمیت احتمالی همراه داشتن کارت شناسایی، یا صفهای طویل مردم برای نیازهای روزمرهشان برای او معنای متفاوتی ایجاد کنند؟ چرا این دو جوان به این شدت مخفیکاری میکنند؟ آیا این کار فقط دلایل قانونی دارد یا محیط خانوادگی آنها هم این اتفاق را بر نمیتابد؟ فیلم شاید برای یک رومانیایی اشارات زیادی داشته باشد و خاطرات زیادی را برایش زنده کند ولی برای بیننده خارجی، چه ابزاری برای راهنمایی دارد؟ امروزه کارگردانان بسیاری تلاش میکنند که فیلمهایشان هر چه بیشتر به فیلمهای مستند نزدیک شوند. اما فیلمهایی از این دست وقتی موفق هستند که بتوانند قواعد داستانگویی را در عین واقعگرایی رعایت کنند . در حالی که در فیلم "4 ماه و .... " آنقدر در تلاش برای واقعگرایی اغراق شده است که هرگونه ارتباط تماشاگر با اثر بریده میشود و عملا سرنوشت شخصیتهای فیلم برای او بیاهمیت میشود. حرکات تند دوربین و پلان – سکانس های طولانی که هیچ حسی خاصی را القا نمیکنند، همه چیز حتی حرکات هم در نهایت سردی و کسل کنندگی انجام میشوند. مثلا در صحنهای که اوتیلیا برای خلاصی از جنین مرده در کوچه پس کوچههای تاریک میگردد، فیلمبرداری نه تنها کمکی برای القای حس او نمیکند بلکه بازی خوب اناماریا مارینکا را هم خراب میکند. مهم نیست که فیلم فضای سردی را تصویر میکند یا گرم، مهم این است که بدنه فیلم به مثابه ظرف باید گرم باشد تا بتواند با تماشاگر ارتباط برقرار کند. چه بسیار فیلمهایی که فضای سرد و خفقان آوری را به تصویر میکشند یا داستانی تاریک را روایت میکنند – مانند سه گانه انتقام چون ووک پارک – اما حرف خود را بهگونه ای میزنند که مخاطب را تا آخرین لحظه به همراه فیلم پیش میآورد. مهمترین صحنه فیلم – به نظر من – وقتی است که ..... به دوستپسرش میگوید که او هم احتمالا حامله است. اینجا است که یکی از دلایل اصلی تلاشهای او و فداکاریاش را میفهمیم، او خودش ممکن است نفر بعدی باشد. اما این نکته مهم آنقدر دیر رو میشود که دیگر بیننده از قطار فیلم پیاده شده است و دور شدنش را در غروب تماشا میکند. "انتقام یا لذت ؟!! "انتقام یا لذت ؟!!"
"همدردی با آقای انتقام جو" را دوست ندارم. البته این دوست نداشتن احتیاج به توضیح دارد. مشکل من با این فیلم و" "Old Boy و احتمالا "همدردی با خانم انتقام جو" که سه گانه "چون ووک پارک" کارگردان کره ای درباره انتقام اند، ربطی به اجرا یا نحوه کارگردانی یا دیگر مسایل تکنیکی ندارد. من با روح حاکم بر این دو اثر مشکل دارم. اگر فیلمی مثل "هاستل" یا " قتل با اره برقی در تگزاس "را بتوان اسلشر "جسمی" نام داد، فیلمی مانند "همدردی..." و یا" اره" را میتوان اسلشر "روحی" نامید. یعنی فیلمهایی که زیاد به وادی خون و خونریزی وارد نمیشوند ولی بیننده را از نظر روحی تحت شکنجه خویش قرار میدهند.بیننده به جای اینکه با دیدن صحنه های خونریزی و مثله شدن انسانها، تحت تاثیر قرار گیرد، در مسیر فیلم با بازی های روایی کارگردان به سرحد جنون میرسد. برداشت من این است که کارگردان تلاش میکند فضایی که بر پایه انتقام بنا شده باشد را به ما نشان دهد. یعنی سعی میکند به ما بفهماند،کسی که زندگی اش را بر پایه انتقام بنا کند،در چه جهنمی زندگی خواهد کرد و هیچ وقت به ساحل ثبات نمیرسد. اما در نهایت چیزی که از این فیلمها به دست می آید،لذت جنایت و بازی با خوی حیوانی است که در نهانگاه همه ما وجود دارد. کارگردان با نشان دادن جنایات متفاوت با ایده های مختلف و سخت ترین وضع مرگ برای قهرمانان یا گناهکاران ، تماشاگر را به جای اینکه به اشمئزاز از انتقام برساند به مرز لذت از کشتن نزدیک میکند.به عبارت دیگر، خشونت به جای اینکه وسیله ای برای رسیدن به هدف فیلمساز باشد، خود به هدف تبدیل میشود. در مطلبی خواندم که کار "پارک" با "تارانتینو" مقایسه شده بود و در جایی دیگر از "سام پکین پا" صحبت شده بود، اما به نظر من این مقایسه آنهم بر اساس یک شباهت ظاهری، اشتباه است. درست است که در فیلمهای تارانتینو خشونت و مرگ وجود دارد و مثلا در بیل را بکش حمام خون راه می افتد ولی این مرگها و جنس صحنه های جنایت به گونه ای ایست که فاصله گذاری از عالم واقع وجود دارد و فضای سینمایی آن حفظ میشود و تماشاگر در نهایت میداند که همه چیز فیلم بود و غیر واقعی، اما در فیلم های پارک تلاش بر این است که همه چیز به شدت رئال باشد. فضایی سیاه و به دور از ذره ای امید به زندگی. شخصیتهای این فیلم و به خصوص پدر دختربچه، از انتقام به نوعی خود آزاری و دیگر آزاری توامان میرسند.او حتی با علم به اینکه مرگ دخترش به عمد نبوده است و حتی گفتن این جمله در آخرین لحظه به پسر جوان : "من میدانم که تو آدم خوبی هستی"، او را زجر کش میکند .جالب اینجاست که حتی به مرگ او هم قانع نمیشود و جسدش را مثله میکند. اینجا دیگر انتقام نیست که به او فرمان میدهد. هر حسی هست، انتقام نیست. شاید کارگردان قصد داشته با نشان دادن این تغییرات، اثر مثبتی بر بیننده بگذارد ولی فکر میکنم که در نهایت از لبه پشت بام "نشان دادن بدی انتقام" به زمین "علاقه به جنایت" سقوط میکند. حسرت همیشگی...
حسرت همیشگی...
میشنوید؟!...نوای غم انگیزی را که به گوش میرسد..... قیصر رفت. ----------------------- حرفهای ما هنوز نا تمام......... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی............ ای دریغ وحسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود! -----------------------
* سفر ايستگاه تو ميروي تمام ايستگاه ميرود و من چقدر سادهام كه سالهاي سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستادهام و همچنان به نردههاي ايستگاه رفته تكيه دادهام! در جستجوی رنگ آبی عشق "در جستجوی رنگ آبی عشق"
"باغبان وفادار" ساخته "فرناندو میریس". مرد در دانشگاهی سخنرانی میکند، دختر که یک فعال سیاسی است به بحث و جدل با او میپردازد.بعد از سخنرانی میفهمیم که مرد هم کمابیش با دختر هم عقیده است.آنها در خیابان قدم میزنند. دختر مرد را به داخل خانه دعوت میکند و ... .
"Killing me softly" ساخته "چن کایگه".دختر و پسر در کنار چراغ قرمز برای یک لحظه چشم در چشم میشوند. دختر آرامش ندارد. هر طور شده پسر را پیدا میکند و عشق حقیقی چند لحظه بعد در ورودی خانه ی پسر شکل میگیرد!!!
"ننگ بشری" ساخته "رابرت بنتون" . پسر جوان دختر را در کتابخانه میبیند و سر صحبت را باز میکند. چند دقیقه بعد در خانه پسر هستیم که قرار است کتابی را به دختر بدهد. به پنج دقیقه نمیرسد که کار به جاهای باریک میرسد.
*** چنین صحنه هایی به وفور در فیلمهای امروزین دیده میشود. عشقهایی که در لحظه شکل میگیرند و در کمتر از یک ساعت به ارتباط جسمی بدل میشود.دیگر خبری از عشقهای پاک گذشته نیست. گویی که محک عشق، جسم است.اگر طرف مقابل شخصیت اصلی را در بستر ارضا کرد، وارد مرحله بعدی عشق میشود و الا همه چیز تمام میشود.اینگونه است که تعریفی که سالهای سال از عشق داده میشود، بی معنا میشود. درد و رنج عاشق و ناز معشوق، شوخی ای بیش نیست. حالا کافی است کمی خوش قد و بالا باشید. همه مشکلات حل میشود. به همین راحتی تمام زحمات لیلی و مجنون و فرهاد و تمام عاشقان تاریخ زیر سوال میرود. همه چیز به طرز مشمئز کننده ای راحت و بی روح است. دیگر همراه عاشق، درد نمیکشیم. با او منتظر یک لحظه نگاه معشوق نمینشینیم. دیگر عاشق برای اینکه لحظه ای با معشوق صحبت کند، نیاز به ساعتها برنامه ریزی و دردسر ندارد. عشق در لحظه شکل میگیرد ولی عشقی که با عفاف و صبر همراه نباشد، ارزشی ندارد. ارتباط جسمی فقط بخشی از کل است و در عشق حقیقی، در درجه چندم اهمیت. اما چیزی که امروزه به ما نشان داده میشود. عشق های آتشین و تکرار ناشدنی هستند که از فیلتر بستر گذشته اند.
"ننگ بشری" ساخته"رابرت بنتون". دختر وپسر پس از عشق بازی. دختر: باورم نمیشود،این کار توی شهر ما یه جور دیگه انجام میشه. پسر: آره، میتونم تصور کنم.اول همدیگر رو یکشنبه ها،تو کلیسا میبینند.وقتی پاییز میاد و بعد زمستان و هوا سرد میشه،اون موقع،سورتمه سواری و اسکیت روی دریاچه یخ زده و خواندن آهنگ مذهبی در کریسمس. دختر: ایستادن روی تنه درخت یادت رفت.و در آوردن سیب از آب... تجربه یک خلسه به یاد ماندنی "تجربه یک خلسه به یاد ماندنی"
"سمفونی مردگان" نوشته "عباس معروفی" است. از دیگر آثار او میتوان به "سال بلو"ا، "پیکر فرهاد" و "آخرین نسل برتر" اشاره کرد که همگی توسط انتشارات "ققنوس" وارد بازار کتاب شده اند. در صفحه بعد دو مطلب در باره این کتاب میخوانید. .................................................................................................................................................................................... "و تمام دردهای عالم" مکانیزم کار سماور را حتما میدانید. "سمفونی مردگان" با شما مانند آب سماور رفتار میکند.شما را آرام آرام به جوش می آورد،جوشتان را میخواباند و در نهایت ... (از سیاوش پاکدامن) "آقا اجازه!" وقتی فیلم خوبی می بینیم در متنی که چنین فیلمی از آن بر آمده کنکاش میکنیم حدس می زنیم که چه متن قوی ای می تواند پشت مایه ی این تصاویر جالب و جذاب باشد و وقتی.. (از محمد خیرآبادی) .................................................................................................................................................................................... صفحه بعد تا ابد به یادت هستیم "تا ابد به یادت هستیم" مسئول "الف" دوست دارد از دوران ریاستش یادگاری بگذارد، کلنگ ساخت سدی میزند که به اندازه یک تشت، آب در آن جمع میشود.
مسئول "ب" میخواهد با خاطرات خوش مسئولیتش را ترک کند، بزرگراهی میسازد که سالی ده اتومبیل در آن رفت و آمد میکنند.
مسئول "پ" که میخواهد جریان ساز باشد، میگوید از فیلمهای معناگرا حمایت میکند، درنتیجه ما ژانرها و زیرژانرهای زیر را به عالم سینما معرفی میکنیم، معناگرا، کمدی اسلپ استیک معناگرا، موزیکال معناگرا، دختر و پسری معناگرا،علمی تخیلی معناگرا، وحشت معناگرا.
فیلمساز "ت" که نگران است که این کار،کار آخرش باشد و نتواند در آینده فیلمی بسازد، تمام علایق و ایده ها و نکاتی که باید در ده فیلم با ژانرهای متفاوت بزند و بگوید را یک جا جمع میکند، در نهایت فیلمش یک پنجم خرجش را هم پس نمیدهد ولی کارگردان مورد نظر در سال بعد در سر صحنه فیلمبرداری مشاهده میشود. نتیجه یادگاری: لزومی ندارد که حتما کار مثبتی کنید تا ماندگار شوید. نتیجه التماسی: ما اگر مسئول معمولی بخواهیم باید با چه کسی مشورت کنیم؟ نتیجه نهایی: نام نیک ار بماند زآدمی.....کشک است.
احمقهای دوست داشتنی " احمقهای دوست داشتنی "
تن به قواعد نمیدهد، یا میدهد ولی آنگونه که دلش میخواهد، ساده انگار و سهل انگار نیست ولی ساده میگیرد و سهل، او یک احمق است. -------------------------------------------------------------------------------------------- "احمق با /ح/ حلقم، نه با / غ/ شلغم" مطمئنا همه ی شما بیلی وایلدر کبیر یا رابرت آلتمن بزرگ یا دیوید لینچ نابغه یا ...را میشناسید اما تیم برتن احمق را نه!... ( از محمد خیرآبادی) " لیستی که تا صبح میتوان ادامه داد " فیلم زیرزمین امیر کاستاریستا که تمام شد ، با خودم گفتم عجب فیلم احمقی بود، بعد به یک دوست زنگ زدم – که احتمالا محمد بود- و گفتم عجب فیلم احمقی دیدم...( از سیاوش پاکدامن) -------------------------------------------------------------------------------------------- صفحه بعد در گذر زمان
"در گذر زمان" جراید: روزنامه الف توقیف شد. - وااااااااااااای، نه، امکان ندارد،روزنامه الف توقیف شد!!!! جراید: روزنامه ب توقیف شد. - واویلا ،چرا آخر،یعنی روزنامه ب را بستند؟!! جراید: روزنامه پ توقیف شد. - شنیدی روزنامه پ را توقیف کردند؟ جراید: روزنامه ت توقیف شد. - اِ ، روزنامه ت را تعطیل کردند؟!! جراید: روزنامه ث توقیف شد. - هر، هر ، هر، روزنامه ث هم که بسته شد؟! جراید: روزنامه ج توقیف شد. - این میوه ها چقدر گران شدند!! نتیجه ورزشی: دو سه بار که عضله هایت بگیرد،بدنت می آید روی فرم. نتیجه قصار: هر اتفاق در تاریخ به چند صورت اتفاق می افتد، بار اول این اتفاق به صورت تراژدی اتفاق می افتد، دفعات بعدی هم یا تراژدی است یا کمدی یا یک چیز دیگر. وقتی همه بوق میزنند "وقتی همه بوق میزنند" ثانیه شمار چراغ راهنمایی مشغول کار است، یکی بوق میزند، راننده پشت سر هم بوق میزند، راننده کناری هم بوق میزند، رانندگان عقب تر هم بوق میزنند،من هم بوق میزنم، ثانیه شمار هنوز دو رقمی است، موج مکزیکی بوق از عقب می آید و تا خطوط عابر پیاده میرود،راننده ای که در خط مقدم قرار دارد هم بوق میزند، دوچرخه ای بین ماشین ها گیر کرده است و مرتب زنگ میزند، پلیس راهنمایی مرتب سوت میزند و معلوم نیست به کجا تذکر میدهد، ثانیه شمار که تک رقمی میشود، حنجره رانندگان و در مواردی مسافران هم به کمک می آیند، صاحبان مغازه های اطراف هم به ما اضافه میشوند که معلوم نیست چه چیزی را با چه کسی در میان میگذارند، ثانیه شمار صفر میشود، ماشین اول با یک بوق حرکت میکند.... نتیجه پزشکی: ثانیه شمار چراغ راهنما استرس زا است. نتیجه منطقی: بوق روی ماشین نصب شده که از آن استفاده کنی. نتیجه تاریخی: اصولا باید معترض بود، دلیل مهم نیست. همشهری جوان "به دنبال جرعه ای همدلی"
در برهوت سیاست زدگی و مجلات زرد و قرمز و بنفش،دیدن مجله ای که برای جوانان مینویسد نه برای جیب آنها، حال اساسی به آدم میدهد. این تلاش را ارج مینهیم و یادداشت های "صفحه بعد" را تقدیم میکنیم به همه نویسندگان و دوستداران همشهری جوان. ************************************************************ "همه چیز قدیمی اش خوبه" اواخر اردیبهشت مینی بوس از پیچ و خم جاده و از میان دشت طلایی رنگ عبور میکرد و همچون مهمان ناخوانده ای اسبهای غرق در گندم زار را حیران میساخت...( از محمد خیرآبادی). "خاطرات یک جمعٍ سابق" از موسسه "همشهری" بعید بود،گرچه قبلا جرقه های کوچکی از جمله ضمیمه "همشهری جهان" که برو بچه های آن، بعدها "شرق" را راه انداختند و ....(از سیاوش پاکدامن). ************************************************************ صفحه بعد زحن ضیبا
"زحن ضیبا" آقای" الف" که بازیگر نقش جسد در یک سریال بی مخاطب هستند در مصاحبه با روزنامه "ب" ،از خبرنگار میخواهد که اول متد اکتینگ را بیاموزد و سپس بازی او را تحلیل کند. آقای" پ" کارگردان فیلمهای درجه nام که بهترین ساخته ایشان در بخش جنبی جشنواره فیلم "مورچه بالدار" که در موگادیشو برگزار میشود،پذیرفته شده است، از لزوم توجه به فیلمهای فاخر و ارزشی صحبت میکند. آقای تهیه کننده "ت" ، تولید کننده انواع فیلمهای در پیت ولی بفروش، از عدم توجه به فیلمهای هنری و بودجه کم اختصاص یافته به فیلمهایش گله دارد. آقای مسئول "ث" که به شاخص ترین فیلمهای جشنواره فجر اجازه اکران نمیدهد از لزوم توجه به کارگردانان و هنرمندان برجسته کشور سخن میگوید. نتیجه گیری منطقی: در گذشته به کسی که کچل بود میگفتند "زلفعلی". نتیجه گیری احساسی: بیشه از شیران چو تهی شود.... چه شود!!؟؟ کارگردانان مشغول کارند "کارگردانان مشغول کارند" دنیای فلان کارگردان ، شاهکار بهمان کارگردان ، ایده هوشمندانه بیسار کارگردان و عباراتی از این دست که در برخورد با فیلمها به آنها بر میخوریم. ولی در اکثر مواقع سایر عوامل فیلم را فراموش میکنیم ،تحسین میکنیم کارگردان را به خاطر آن حرکت زیبای دوربین که حاصل کار فیلمبردار است، از ارتباط دو نما و در آمدن آن صحبت میکنیم در حالی که تدوین گر است که این ایده را انجام داده است. چه بسیار کارگردانانی که با فیلمبرداری شاهکار ساخته اند و در نبود او افت کرده اند و چه بسیار کارگردانان متوسطی که با یک تدوین گر خوب به عرش رفته اند. قبول که کارگردان مدیر و سرپرست گروهی است که فیلم را به سر انجام میرسانند، قبول که هر فیلم بیش از همه وامدار کارگردان است و نگاه او در همه جای فیلم وجود دارد ولی این دلیل نمیشود زحمات عده زیادی که برای فیلم زحمت میکشند را نبینیم و حتی از نشان دادن اسامی آنها در تیتراژ پایانی هم دریغ کنیم.کارگردان را باید تکریم کرد ولی نه به این قیمت که فیلم را مساوی با او بدانیم، فیلم نقاشی نیست که یک نفر مسئول آن باشد، فیلم هنری جمعی است که هر کدام از عوامل باید به اندازه حق خود از موهبات آن بهره مند شوند. پدیده کیمیایی "آیا پدیده است؟!"
پدیده کیمیایی در سینمای ما بسیار چالش بر انگیز است، سالهاست که با پیش تولید هر اثرش جنگ بالا میگیرد و موافقان و مخالفان به "او" می پردازند. در دو یادداشت زیر در این باره صحبت میکنیم. *********************************************************** "پدیده کدومه ؟" «قيصر» و «گوزن ها» را تا حالا نديده ام و اگر قرار باشد آنها را ببينم بايد «رئيس» کيميايي چيزي داشته باشد که تماشاي نسخه هاي قديميترش برايم جذاب باشد.....(از محمد خیرآبادی) |