تبليغاتX
جایی میان همیشه و گاه - پل

گشتی در فرهنگ و هنر


پل 

 

همیشه

 

پلها باید باشند خرابشان نکنید

 

همیشه قبل از همین پل می ایستاد- تاکسی را می گویم- و من باید تا زیر پل پیاده می رفتم تا به تاکسی بعدی برسم. من هم بعد از اعتراضی که بار اول کردم و ثمری نداشت ،  دیگر نه حال اعتراض داشتم و نه دلم می خواست در این اتفاق میمون تغییری ایجاد کنم. دفعه اول انگار بدجور قاطی کرده بودم و از شانس بدم راننده اوضاعش حتی از من هم وخیم تر بود. من قبل از سوار شدن بهش گفته بودم که "زیر پل پیاده می شم"  اما شاید نشنیده بود و من هم  که عجله داشتم برایم طی کردن این مسیر طولانی  به هبچ وجه قابل قبول نبود. داشت کار به جاهای باریک می کشید که پیاده شدم و خیلی خودم را کنترل کردم که عصبانیتم موقع بستن در بروز نکند. پیاده روی اضافی غمش خوردنی بود اما رنج بی اهمیتی مسافر رو چه می کردم؟ پیاده که شدم  داشتم به این فکر می کردم که «چرا همه چیز برعکسه. کارمند برای ارباب رجوع اهمیتی قائل نیست ، فروشنده باب دل خودش کار می کنه نه دل مشتری و راننده ها هم که اینطور! انگار همه باید تو تاکسی مواظب باشن صدای زنگ موبایلشون روی اعصای آقای راننده نره و بعد هم هرجا آقا اراده کرد همون جا پیاده شن! »  برای چند لحظه ماشینها با سرعت ، به دو راهی رو پل- زیر پل می رسیدند و من توی وادی دیگری بودم.احتمالا شانس آوردم که وقتی داشتم خودم را به دیواره بتنی پل می رساندم ماشینی بهم نزد. این را روزهای بعد فهمیدم که از سرعت دیوانه وار آنها در ورودی پل مطلع شدم. تاکسی همینطور اوج گرفت و ریزتر و ریزتر شد. اما آن روز من  به سقوطی که بعد از این صعود در انتظار تاکسی بود فکر می کردم. وقتی که انگار به سلامت از عرض خیابان عبور کردم و به دیوار بتنی پل رسیدم یک آن خودم را در یک زندان تنها احساس کردم که دیواره سمت چپش داشت من را هل می داد و لحظه به لحظه جایم را تنگ تر می کرد و به نوعی یادآور کابوس قدیمی ام بود. هیچ کس نبود و من تنها بودم با غمی که احساس می کردم. ماشینها مثل موسیقی سرسام آوری به تناوب از بغل گوشم رد می شدند اما انگار بهشان عادت کرده بودم. دست راست خیابان هم مغازه ای نبود و از این اتفاق هم خوشحال بودم. همه چیز برای یک تنهایی کوتاه مدت آماده بود. داشتم به این فکر می کردم که گفتن «این مشکل شماست ، منو باید زیر پل پیاده کنین» یه هیچ وجه خوب نبود و شاید همین جمله باعث تنش بیشترشد. اصلا خودم هم نباید در درونم این رو فقط مشکل اون بدونم. آیا اگه مثلا از اول توافق کرده بودیم که قبل از پل پیاده شم و من نشنیده بودم و بعد از راننده خواسته بودم که منو زیر پل پیاده کنه و اون می گفت «مشکل خودته» من ناراحت نمی شدم؟ به نظرم گفتن این جمله یه جور فرار از پذیرفتن تبعات قضیه و گرفتن چهره  حق به جانب بود.  ولی خوب واقعا هم حق با من بود. اگه من مسافرم راننده باید ببینه من می خوام کجا پیاده شم حتی اگه توافق اولیه رو نشنیده باشه. اما به هر حال من نباید از این حق خود سوء استفاده می کردم و باید کمی هم به اون حق می دادم. از طرفی احساس می کردم اونجور که باید و شاید جوابش رو ندادم و حقش رو کف دستش نذاشتم از طرف دیگه در گیر این بودم که آیا اصلا حق با من بود؟ یا من فکر می کردم که حق با من بود؟ آیا اصلا میشه همیشه حق با ما باشه؟ اصلا ما می تونیم اینطوری قضاوت کنیم در مورد خودمون و دیگران؟ آیا اینها نسبی نیست؟ آیا همه این حرفا از دید من و نسبت به دیگران نیست؟ داشتم کم کم به نتایجی می رسیدم. از فکر کردن برای یک لحظه بیرون آمدم و دیدم هنوز طول دیوار بتنی را طی نکرده ام. خوشحال شدم که هنوز وقت دارم به افکارم سر وسامانی بدم و به یه نتایجی برسونم قبل از اینکه سوار تاکسی بعدی و اسیر اتفاقات جدیدی بشم. نا خواسته کمی قدمهایم را آهسته کردم و دوباره رشته افکارم را به دست گرفتم. احساس می کنم باید با دقت بیشتری کلمات رو انتخاب کرد و طوری حرف زد که آخر سر مجبور نشیم بگیم منظوری نداشتم یا منظورم این نبود. به هر حال همه چیز از رفتار ما معلوم میشه و بخش بزرگی از رفتار ما رو زبونمون ابراز می کنه. مگه می شه حرفی زد و بعد برای فرار از تبعاتش گفت منظوری نداشتم؟ اصلا مسئله بنیادی تر از این حرفهاس. ما ناتوان تر از اونیم که به این راحتی ها بتونیم در مورد خودمون و دیگران قضاوت کنیم. البته زندگی ما سراسر قضاوته. هر انتخابی بین خوب و بد ، زشت و زیبا و هر انتخابی بین انجام دادن یا ندادن کاری ، گفتن یا نگفتن حرفی یه نوع قضاوته با ملاکهای خودمون. اما ما که می دونیم همه اینها نسبیه و ما فکر می کنیم درست داریم انتخاب می کنیم پس چطور می تونیم اینقدر زود و شتابزده قضاوت کنیم؟ بهتر نیست تا اونجا که میشه عقب بندازیمش؟ بهتر نیست بیشتر روش فکر کنیم؟ . . . آره. بهتره بیشتر روش فکر کنیم. تاکسی بعدی جلوی پای من ترمز زد و من پریدم توی آن برای یک سفر درون شهری دیگر که به همین راحتی پر از ایده برای فکر کردن است و تصمیم گرفتم همیشه قبل از پل پیاده شوم تا لذت فکر کردن در زندان تنهایی با دیواره بتنی و موسیقی سینوسی و متناوب ماشینها را از دست ندهم.

 

پی نوشت : عکس نوشت را اولین بار در "پرسه در حوالی زندگی" مصطفی مستور و بعد از آن در وبلاگ "دسپینا" کشف کردم. فقط به قصد تجربه شروع کردم به عکس نوشت نوشتن و بد جور معتادش شدم. یادتون باشه تجربش نکنید.از ما گفتن

نویسنده محمد خیرآبادی | دوشنبه سوم دی 1386 | + | موضوع: گاه نوشته |