جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
4 ماه و 3 هفته و 2 روز "تیر خلاص " نگاهی به فیلم " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " فون تریه و دوستش وینتربرگ احتمالا به این نتیجه رسیدند که دگما 95 گاهی به جای اینکه آنها را از قید و بندها رها کند، خود قید و بندی است که دست آنها را در داستانگویی میبندد که بعد از چند سال عقایدشان را تعدیل کردند. و حالا کریستین مانگیو کارگردان رومانیایی با فیلمش " 4 ماه و 3 هفته و 2 روز " تیر خلاص را به پیکر نحیف و کم رمق دگما میزند و نشان میدهد که زیادهروی در چیزهای خوب هم، میتواند نتایج بدی به همراه داشته باشد. داستان فیلم در یک خط خلاصه میشود، وقایع نگاری لحظه به لحظه از یک سقط جنین. اما تکلیف بیننده مشخص نیست که باید به دنبال چه چیزی بگردد. آیا باید همین یک خط را دنبال کند یا توجهش روی شخصیت اصلی و کنشها و واکنشهای او در مقابل حوادثی که برایش پیش میآید (در حالی که این دوست اوست که دارد جنینش را سقط میکند.) متمرکز کند؟ چرا فیلم در سال 1987اتفاق میافتد؟ آیا اشاره به آن به این دلیل است که امروزه دیگر سقط جنین در رومانی غیر قانونی نیست و این تاریخ فقط بستری برای رخداد داستان است، یا اینکه اشارهای به اوضاع سیاسی و اجتماعی آن روز رومانی دارد؟ اگر دومی درست باشد – که ورایتی با اشاره به رژیم چائوشسکو در آن سالها، کفه را به آن سمت سنگین تر کردهاست – چرا شواهد و نمونههایی از شرایط آن دوران برای بیننده نا آشنا داده نمیشود تا مثلا اهمیت احتمالی همراه داشتن کارت شناسایی، یا صفهای طویل مردم برای نیازهای روزمرهشان برای او معنای متفاوتی ایجاد کنند؟ چرا این دو جوان به این شدت مخفیکاری میکنند؟ آیا این کار فقط دلایل قانونی دارد یا محیط خانوادگی آنها هم این اتفاق را بر نمیتابد؟ فیلم شاید برای یک رومانیایی اشارات زیادی داشته باشد و خاطرات زیادی را برایش زنده کند ولی برای بیننده خارجی، چه ابزاری برای راهنمایی دارد؟ امروزه کارگردانان بسیاری تلاش میکنند که فیلمهایشان هر چه بیشتر به فیلمهای مستند نزدیک شوند. اما فیلمهایی از این دست وقتی موفق هستند که بتوانند قواعد داستانگویی را در عین واقعگرایی رعایت کنند . در حالی که در فیلم "4 ماه و .... " آنقدر در تلاش برای واقعگرایی اغراق شده است که هرگونه ارتباط تماشاگر با اثر بریده میشود و عملا سرنوشت شخصیتهای فیلم برای او بیاهمیت میشود. حرکات تند دوربین و پلان – سکانس های طولانی که هیچ حسی خاصی را القا نمیکنند، همه چیز حتی حرکات هم در نهایت سردی و کسل کنندگی انجام میشوند. مثلا در صحنهای که اوتیلیا برای خلاصی از جنین مرده در کوچه پس کوچههای تاریک میگردد، فیلمبرداری نه تنها کمکی برای القای حس او نمیکند بلکه بازی خوب اناماریا مارینکا را هم خراب میکند. مهم نیست که فیلم فضای سردی را تصویر میکند یا گرم، مهم این است که بدنه فیلم به مثابه ظرف باید گرم باشد تا بتواند با تماشاگر ارتباط برقرار کند. چه بسیار فیلمهایی که فضای سرد و خفقان آوری را به تصویر میکشند یا داستانی تاریک را روایت میکنند – مانند سه گانه انتقام چون ووک پارک – اما حرف خود را بهگونه ای میزنند که مخاطب را تا آخرین لحظه به همراه فیلم پیش میآورد. مهمترین صحنه فیلم – به نظر من – وقتی است که ..... به دوستپسرش میگوید که او هم احتمالا حامله است. اینجا است که یکی از دلایل اصلی تلاشهای او و فداکاریاش را میفهمیم، او خودش ممکن است نفر بعدی باشد. اما این نکته مهم آنقدر دیر رو میشود که دیگر بیننده از قطار فیلم پیاده شده است و دور شدنش را در غروب تماشا میکند. |
|