جایی میان همیشه و گاه
گشتی در فرهنگ و هنر
|
|
بهاریه هم بهاریه های قدیم!
آب پاکی تو رو به خدا نگید چرا شب عیدی ورداشتی در مورد مرگ و خودکشی نوشتی ؟ چون موضوع مرگ نیست موضوع زندگیه . تازه خسته شدیم از بس از گل و بلبل نوشتیم و خوندیم . یه چیزهایی هست که هست و نمی تونیم بگیم که نیست و اگر بخوایم لاپوشونی کنیم می شه همین که می بینیم. ملت همه تو شهر از این ور می پرن اونور از اونور می پرن اینور و یقه هر کدومم که بگیری و بپرسی به چه امیدی ؟ هاج و واج نگات می کنه انگار اولین باره به این سئوال برخورد کردن! مثلا همین شب عیدی معلوم نیست چرا همه تو بازار می لولند تو هم ؟ دنبال چی می گردن؟ چون همه می خرن پس ما هم بخریم! اگر شمام بخواید این یادداشت رو به تاثیر خیام و هدایت و کامو ربط بدید مجبورم کلی توضیح بدم و ثابت کنم که : «والا بلا هر کی خیام و هدایت و کامو بخونه خودکشی نمی کنه!» اما حسابی کار سختیه و الان که نمی شه من توضیح بدم «چه جوری می شه از دل مرگ اندیشی خیام و هدایت و کامو زندگی بیرون آورد؟». نهایتش اینه که من یه یادداشت امیدوار کننده بنویسم و بگم ببینید من با اینکه خیام و هدایت خوندم اما هنوز برای زندگی تلاش می کنم! اما شما بگید خداوکیلی این درسته؟ آیا رابطه مستقیم خطی از تلاش به سمت امید وجود داره؟ آیا همه اینها که دارن تو این جامعه جون می کنن امیدوارن؟ یا نه دقیقا برعکسه: هر کی که امید داره تلاش می کنه نه اینکه هر کی تلاش می کنه امیدواره. سالها همین طور پشت سر هم می گذرند و نوروزها می آیند و ما همینطور در تلاشیم در حالیکه اگه بپرسن به چه امیدی خداییش خیلی از ماها می گیم همه دارن میرن ما هم میریم. بی هدف سرمان را گذاشته ایم پایین و عین بچه های خوب زندگیمون رو می کنیم. خدا هم داره شاکی می شه از بس از اراده و اختیار و قدرت عصیانمون استفاده نکرده ایم، از بس تبلیغ هر چه پیش آید خوش آید کرده ایم. از بس یکنواخت شده ایم. از بس قضا قدری شدیم. از بس نسبت به سرنوشتمون بی تفاوتیم. اصلا معلوم نیست ما داریم چیکار می کنیم. یکیمون هم پا نمی شه بگه آقا مثلا اگه من دلم نخواد کنکور قبول شم و برم دانشگاه کی رو باید ببینم.؟ اگه من نخوام از راهی که همه میرن برم چیکار باید بکنم.؟ من اگه بخوام خودم باشم نه همرنگ جماعت مشکلیه؟ نوروزهای تکراریه ما ، آدم رو یاد این وضعیت پیچیده میندازه که تا کی میخوایم سر به زیر باشیم تا قضا و قدر دست به دست هم بدن و خودشون ما رو ببرن از این نوروز تا نوروز بعد؟ هدایت به این توصیه کامو گوش کرد که می گفت : «یا باید چنان زندگی کرد که گویی امیدواریم یا باید خودکشی کرد.رنج بردن حقی ایجاد نمی کند.» . ننه من غریبم های ما نه به درد اینجامون می خوره نه به درد اونجا. غر زدن های ما ( البته کار و وظیفه رسانه ها جداست که باید غر بزنند) به درد سیاه نمایی اگزیستانسیالیستی هم نمی خوره و کسیکه همه چی رو سیاه می بینه و روزنه های امید رو به روی خودش بسته هیچ حقی نداره که رنج کشیدنهای خودشو بکوبه تو سر دیگرون. امید زاییده ایمانه. اگه کسی تونست این ایمان و امید رو پیدا کنه بسم ا... بقیه چیزها رو هم پیدا می کنه و گرنه کسیکه داره همینطور یه تلاشی می کنه که وسط این قافله تلاش کنندگان عقب نمونه و مدام غر هم بزنه که همه چیز سیاهه و افتضاح و بدبختی و ... ، از همین الان تکلیفش مشخصه. آخر از این رنجی که واسه برطرف کردنش هیچ کاری هم نکرده از پا در میاد. من اول باید دلیل زندگی رو پیدا کنم تا هر رنجی رو بتونم تحمل کنم و اصلا بدونم به چه قیمتی دارم سختی می کشم. و گرنه زنده بودن که کاری نداره. همه دارن میرن این راه رو دیگه. مجبور می شن برن مدرسه ، مجبور می شن برن دانشگاه ، مجبور می شن کار کنن یه لقمه نون در بیارن که زنده بمونن ، مجبورن ازدواج کنن ، مجبورن بچه تربیت کنن ، مجبورن همین چرخه رو برای بچه هاشونم اجرا کنن آخر سر هم بالاجبار میمیرن. آخه پس این اختیار کجا به درد می خوره ، ما کجا باید از این چرخه اجباری بیایم بیرون . جز اینه که ما باید دلیلی پیدا کنیم واسه اینها؟ جز اینه که ما باید بدونیم هدفمون از درس و کار و ازدواج و . . . زندگی چیه؟ جز اینه که باید بدونبم به چه امیدی داریم تلاش می کنیم؟ آقا من می خوام این شب عیدی آب پاکی بریزم رو دستامون و بگم : پاشید بگردیم این ایمانه و امیده رو پیدا کنیم وگرنه ول معطلیم ها! |
|